X
تبلیغات
نماشا
رایتل

عاشقانه

نور را پیمودیم ، دشت طلا را در نوشتیم

افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم

کنار شنزار آفتابی سایه بار ، ما را نواخت ، درنگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز ، رؤیاها را سر بریدیم
ابری رسید و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت ، زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم
آذرخشی فرود آمد و ما را در نیایش فرو دید
لرزان گریستیم ، خندان گریستیم
رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم
سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان بودیم ، در خور آسمانها شدیم
سایه را به دره رها کردیم ، لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما به هم پیوست و ما "ما" شدیم
تنهائی ما تا دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم و خنده زدیم
نهفتیم و سوختیم
هر چه بهم تر تنهاتر
از ستیغ جدا شدیم
من به خاک آمدم و" بنده" شدم
تو بالا رفتی و "خدا" شدی

نوشته شده در جمعه 5 خرداد‌ماه سال 1385ساعت | 03:50 ب.ظ توسط سیاوش | نظرات (1)