X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

عاشقانه

 

ناباورانه قدم هاشو نظاره می کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر می شد .. دلم می خواست فریاد بزنم : نـــــــــــــــــــرو ..... دلش می خواست فریاد بزنم : بمــــــــــــــــــــــون ... ..ولی بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمی داد ، با چشمام فریاد کشیدم :‌بمـــــون ... اما افسوس که هیچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فریاد چشمامو بشنوه

نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1385ساعت | 07:55 ب.ظ توسط سیاوش | نظرات (0)