X
تبلیغات
نماشا
رایتل

عاشقانه

به دل گفتم : اگه می شه خودتونو معرفی کنید تا با هم بیشتر آشنا بشیم

دلم گفت : دلی هستم با هزاران هزار حرف گفته و نگفته !

گفتم : به نظر شما عشق یعنی چی ؟

گفت : عشق یعنی پاک ترین احساس و زیباترین رنگ دل عاشق

گفتم : پس چرا تموم عاشقا همیشه دلتنگ و غمگین هستند ؟

گفت : عشق و غم با هم مونسند و از هم جدا نمی شوند

گفتم : حالا خودت غم رو دوست داری یا از غم بیزاری ؟

گفت : وقتی میگم عاشقم پس غم عشق رو هم دوست دارم

گفتم : مگه میشه کسی غم رو دوست داشته باشه ؟

گفت : غم عشق را دوست دارم حتی با اینکه قلبم را به درد می آورد

به دل گفتم : ای دل واسه چی اینقدر آشفته و بیقراری ؟

دلم گفت : از تنهایی و جدایی می ترسم !

گفتم : واسه چی اینقدر اشک می ریزی ؟

گفت : از غم عشق دیوونه شدم !

گفتم : کی به تو اجازه داد که کسی رو دوست داشته باشی ؟

گفت : کار من نیست ، کار عشقه !

گفتم : اصلا مگه تو می فهمی عشق یعنی چی ؟

گفت : فقط می دونم بدون عشق نمی تونم زنده باشم !

گفتم : حالا اون کیه که اینقدر دوسش داری ؟

گفت : یعنی تو نمی دونی ؟!

گفتم : اگه یه روزی بذاره بره ، چی کار می کنی ؟

گفت : می میرم ، دیوونه می شم ، آواره ی بیابون می شم !

گفتم : آیا اون هم دوستت داره ؟

گفت : آره ، اما مهم اینه که من دوستش دارم ، همین کافی نیست ؟

گفتم : تا حالا راجع به عشق و دوست داشتن با کسی درد دل کردی ؟

گفت : با خدا ، قلم و کاغذ ، نوشته های لحظات تنهاییم

گفتم : نوشته هاتو می تونم بخونم ؟

گفت : بعد از مرگم حتما بخون !

گفتم : معمولا چه موقع هایی دلتنگی میاد سراغت ؟

گفت : یه عاشق همیشه دلتنگه

گفتم : خسته نشدی از اشک ریختن ؟

گفت : زیباترین لحظه ی عاشقی ، اشک ریختنه

گفتم : چرا اینقدر نگرانش هستی ؟

گفت : نمی دونم ، دست خودم نیست

گفتم : مگه میشه دست خودت نباشه ؟

گفت : خیلی وقتها ، خیلی چیزها اختیارش دست خود آدم نیست

گفتم : تا حالا شده پرواز کنی و بری توی آسمون ؟

گفت : من توی آسمون کنار ابرها و ستاره ها واسه خودم خونه ساختم

گفتم : مگه همچین چیزی امکان داره ؟

گفت : اگه چشماتو ببندی و حس منو داشته باشی حتما ممکن میشه

گفتم : اینجوری همه فکر می کنن که خیالباف و رویایی هستی ها !

گفت : آخه فقط توی خواب و خیال و رویا می تونم به آرزوهام برسم

گفتم : توی خواب و خیال ، اونی رو که دوست داری رو هم می بینی ؟

گفت : اون تموم خواب و خیال و زندگی منه !

گفتم : خوش به حالش ای کاش من به جای اون بودم !

گفت : خوش به حال من که دیوونه ی اون شدم

گفتم : خودش می دونه که اینقدر دوستش داری ؟

گفت : از نگاهم و اشکهام می خونه

گفتم : شنیدم شعر هم میگی درسته ؟

گفت : فقط احساسم رو می نویسم

گفتم : اول شاعر شدی یا عاشق ؟

گفت : اول عاشق شدم بعد شاعر ، تا بتونم عشق رو قلم بزنم

گفتم : وقتی دلت براش تنگ میشه چی کار می کنی ؟

گفت : می سوزم ، پرپر می شم ، دیوونه می شم و اشک می ریزم

گفتم : آیا دوست داری به عشقت برسی ؟

گفت : عشق واقعی نرسیدنه

گفتم : اگه آخرش نرسیدنه پس چرا عاشق شدی ؟

گفت : آخه عشق پاک انسان رو به خدا می رسونه منم می خواستم به خدا برسم

گفتم : تونستی به خدا برسی ؟

گفت : هنوز خیلی راه مونده تا ساخته بشم و خدا رو بشناسم

گفتم : وقتی بهش فکر می کنی ، چه احساسی داری ؟

گفت : قلبم می لرزه ، دلم بیقرار میشه ، احساس پرواز می کنم

گفتم : چه آرزویی داری ؟

گفت : آرزو می کنم یک ساعت قبل از اون بمیرم

گفتم : اگه به آرزوت نرسی چی ؟

گفت : دیوونه می شم اما می دونم خدا مهربونه حتما آرزومو برآورده می کنه

گفتم : چه دعایی می کنی ؟

گفت : همیشه برای سلامتی و موفقیتش دعا می کنم

گفتم : وقتی ازش دوری چی کار می کنی ؟

گفت : یاد حرفاش می افتم و گریه می کنم تا دلم خالی بشه

گفتم : نظرت راجع به اون چیه ؟

گفت : خیلی پاکه ! چشم و دلش مثل شبنم زلال و نگاهش مثل دریا پاکه

گفتم : توی فکر و خیالت اونو به چی تشبیه می کنی ؟

گفت : به آسمون چون خیلی پاک و زیبا و بزرگه

گفتم : فکر نمی کنی اون دوست نداره تو غصه بخوری و غمگین باشی ؟

گفت : می دونم اون دوست نداره من غمگین باشم اما دیگه با غم رفیق شدم

گفتم : اگه به خاطر غمگین شدن تو ، بذاره بره چی ؟

گفت : نباید این فکرو کنه ، خودم عاشق شدم پس خودمم غمش رو تحمل می کنم

گفتم : فکر نمی کنی یه کمی دیوونه شدی ؟

گفت : یه کمی نه ! خیلی بیشتر از یه کمی

گفتم : تا حالا شده بشینی با خودت فکر و خیالای چرت و پرت کنی ؟

گفت : با فکرای چرت و پرت غم خودم رو تسکین می دم

گفتم : دوست داری سایه به سایه دنبالش بری ؟

گفت : آرزومه که همیشه کنارش و به دنبالش باشم

گفتم : تا حالا شده کسی رو ببینی که شبیه اونه و نظرت رو جلب کنه ؟

گفت : خیلی شده ، چون همیشه چشمام دنبالش می گرده

گفتم : معلومه که خیلی دوستش داری مگه نه ؟

گفت : ای بابا ، کار من از دوست داشتن هم گذشته و به جنون رسیده

گفتم : یعنی داری دیوونه می شی ؟

گفت : خیلی وقته که دیوونه شدم

گفتم : زیباترین یادگاری به نظرت چی می تونه باشه ؟

گفت : عشق و یک نگاه عاشقانه ، زیباترین یادگاریه

گفتم : چه درخواستی ازش داری ؟

گفت : ازش می خوام که هیچ وقت منو تنها نذاره

گفتم : درخواست دیگه نداری ؟

گفت : باید قول بده که قبل از من نمیره و نذاره بی اون بودن رو حس کنم

گفتم : دلت می خواد چی بهش بگی ؟

گفت : می خوام بگم دوسش دارم تا آخرین نفس

گفتم : وای سوالام تموم شد و سوال کم آوردم !

گفت : اما من یه عالمه حرف نگفته دارم که اگه بگم تموم صفحات دنیا پر میشه

گفتم : اگه دوست داری بازم ادامه بدیم ؟

گفت : حرفام که زیاده ، اما بهتره خیلی هاش بین من و خدای مهربون باقی بمونه

گفتم : یعنی ما غریبه ایم دیگه ؟

گفت : نه اینطور نیست ، اما خیلی از حرفا و احساسات رو فقط میشه به خدا گفت

گفتم : الان چه احساسی داری ؟

گفت : دست و دلم می لرزه

گفتم : آخرین حرفی که دوست داری بهش بگی ؟

دلم گفت : ...

 

نوشته شده در جمعه 10 آذر‌ماه سال 1385ساعت | 10:24 ق.ظ توسط سیاوش | نظرات (1)