X
تبلیغات
رایتل

عاشقانه

چه با شتاب امد ی گفتم برو اما نرفتی و باز هم کوبه در را کوبیدی

گفتم:بس است برو! گفتم:این جا سنگین است و شلوغ ،جا برای تو نیست اما نرفتی نشستی و گریه کردیان قدر که گونه های من خیس شد

تعد در را گشودم و گفتم نگاه کن چه قدر شلوغ است و تو خوب دیدی که ان جا چه قدر فیزیک فلسفه وهنر ومنطق و کتاب و مجله و روزنامه وخط کش وکامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی وبغض و زخم و یاس و دل تنگی و اشک و اشوب و مه و مه ومه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در هم ریخته بود و دل گیج گیج بود ودل سیاه و شلوغ و سنگین بود.

گفتی این جا رازی نیست! گفتم راز!؟؟ گفتی من رازم و امدی تا وسط خط کش ها. بعد چشم هات ازمیان ان قاب سبز جادو کردند و گویی توفانی غریب در گرفت ان چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود ومن می دیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها وخط کش ها و کاغذها و یاس ها و تاریکی ها و ترس واشوب ومه و سکوت وزخم ودل تنگی و غربت و اندوه مثل ذرات شن در شن زار از سطح دل روبیده می شد ند و چون کاغذ پاره هایی که در اغوش توفان گم می شدند خانه پرداخته شد خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک و تو در دل هبوط کردی گفتم:چیستی؟گفتی:راز

 

نوشته شده در سه‌شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1386ساعت | 10:46 ق.ظ توسط سیاوش | نظرات (1)