دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سیاهی دل انگیز  چاپ
تاریخ : شنبه 31 شهریور ماه سال 1386

سیاهی دل انگیز

  

اگر عاشق باشی
شب هنگام را غنیمت میدانی !
شب با عاشقان پیوند دیرین دارد
دلشان را با هر آنچه در آسمان شب می بینند
پیوند میدهند !
با ستاره میدرخشند
و برق نگاه یار تجسم میکنند !
با ابرهای سنگین همزاد میشوند
اگر ببارند ، اشک میبارند چونان
وگر نبارند غم در دل فزون کنند !
با نسیم شبانه ، پیغام دلدادگی به گوش دلدار رسانند ...
قاصدکی همراه نسیم
به کویش روان گردانند
و او از پیغام لبریز عشق گردد !
شب رازها نهان دارد
شب محرم انسانهای پاک
شب شور مجنون
شب بیتابی لیلی
در خود پنهان دارد !
شبت را زنده نگه دار

 

کوچه های دل من،  چاپ
تاریخ : جمعه 30 شهریور ماه سال 1386

کوچه های دل من، باز خلوت شده است

قبل از اینکه برسم، دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر آمده ای، دوست قسمت شده است.

با توام،با تو، خدا

یک دل قلابی، یک دل خیلی بد،

چقدر می ارزد؟

من که هرجا رفتم،جار زدم:

شده این قلب حراج، بدوید

یک دل مجانی، قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی.

هیچوقت اما، هیچکس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید.

با توام، با تو، خدا

پس بیا این دل من مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را

دنبال خودت.

 

ماه و سنگ  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386

ماه و سنگ

 

اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم

سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودی

سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی ، به صد ناز شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

و گر سنگ بودی ، به هر جا که بودم

مرا می شکستی، مرا می شکستی

 

   فریدون مشیری    

 

بی وفا ها بخونند  چاپ
تاریخ : سه شنبه 27 شهریور ماه سال 1386

دفتری که بسته شد بازش نکنید
دلی که شکسته شد نازش نکنید
یاران شما را به خدا به عشق بیوفائی نکنید
یا این که وفا کنید تا آخر عمر
یا این که از اول آشنائی نکنید

 

سایت در آمدزایی کاملا ایرانی و قانونی و رایگان  چاپ
تاریخ : جمعه 23 شهریور ماه سال 1386

سایت در آمدزایی کاملا ایرانی و قانونی و کاملا رایگان

 

با عضویت در این سایت که به صورت رایگان می باشد می توانید با پیدا کردن عضو و زیر مجموعه در آمد خود را به سطح قابل توجهی برسانید

من لینک عضویت را در زیر قرار می دم تا کسانی که هر چند کم به پول علاقه دانرد وارد آن شده و شرایط سایت را خوانده و عضو شوندو به درامد زیادی دست پیدا کنند

 

http://www.vnnu.com/fa?111144811

 

در ضمن اگه با مشکلی روبرو شدید یا سوالی داشتید با آی دی من

تماس بگیرید

 

Sivash_Q200

 

 

تو یک چیز را خوب می دانی،  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 22 شهریور ماه سال 1386

 
می پرسم: اثر کیست؟

 می گوید: نمی دانم!

 می پرسم: این نوشته معنی اش چیست؟

می گوید: نمی دانم!

 می خواهم بپرسم ... نگاهش می کنم .

 چشمان زلالش پایین است.

دلم می گیرد.

 دوست دارم چشمانش را بالا بیاورد تا بگویم اینها مهم نیست

 ، تو یک چیز را خوب می دانی، خوبی و مهربانی را

 

عکس  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386

 

 

 

شعری برای تو  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386

 

 

صدای پای تو زیباست
همانند طپش قلبم
هنگامی که میدوی
 تا از من جدا شوی
صدای خنده ی تو زیباست .
 لب های تو زیباست
زمانی که جمله ی دوستت دارم را سرودی
 چشمانه تو زیباست
هماننده تکه ابری بهاری
زمانی که برای دل شکسته ی من گریستی .
 سکوتت نیز زیباست .
سکوتی که همیشه مرا به سوی تو میکشاند
این همه زیبایی است که اسیر کرده مرا.
 همه ی احساساتم را .
 ولی من این تک سوال را از دل رسوا شده ام می پرسم .............
تو مرا بهر چه می خواهی

 

بی وفا ها بخونند  چاپ
تاریخ : دوشنبه 19 شهریور ماه سال 1386

دفتری که بسته شد بازش نکنید
دلی که شکسته شد نازش نکنید
یاران شما را به خدا به عشق بیوفائی نکنید
یا این که وفا کنید تا آخر عمر
یا این که از اول آشنائی نکنید

 

عشق عشق عشق...  چاپ
تاریخ : یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386

عشق عشق عشق...


چه واژه ی غریبی...


سرد...بی معنا...خاک خورده...


چه به سرش امد؟ کسی می داند؟


ان کلمه که به ژرفای تمام زندگی بود...


حالا دیگر به عنوان یک کلمه هم از ان یاد نمی شود...


چه باید کرد...سرنوشتش این بود...


این که در ویرانی ها گم گردد...

 

گفتم و گفتی....  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 15 شهریور ماه سال 1386

گفتی : بمان می خواستم اما نمی شد

گفتی :بخوان ،بغض گلویم وا نمی شد

گفتم که : می ترسم من از سحر نگاهت

گفتی : نترس ای خوب من،امّا نمی شد

گفتی: نگاهم کن ـ ببین ـ آهسته دیدم

راهی نبود از مرز میشد تا نمیشد دست دلم پیش تو رو شد

آه ای عشق راز نگاهم کاشکی افشاء نمی شد

در ورطه ای از عشق و عقل افتاده بودم

چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمی شد

می خواستم ناگفته هایم را بگویم

یابغض می آمد سراغم ،یا نمی شد

گفتی که :تا فردا خداحافظ ولی،آه آنشب

نمیدانم چرا فردا نمی شد ؟

* 

  چاپ
تاریخ : سه شنبه 13 شهریور ماه سال 1386

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
بسراپای تو لب می سودم

 کاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
می گذشتم ز در خانه تو

...

کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا می دیدم
خیره بر جلوه زیبائی خویش

 کاش در بستر تنهائی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو و حسرت من
زین گنه کاری شیرین می سوخت

کاش از شاخه سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا می دیدی

 

  چاپ
تاریخ : یکشنبه 11 شهریور ماه سال 1386

اگر بتوانم
 وستارگان را ماه
روی برگهای سوزنی کاج بدوزم

عاشق تر از اگر
 همه شمع های جهان بسوزم
اگر از قطره های نجیب خونم
صدها رود خانه خروشان بسازم
اگر زیباتر باشم از
هر چه بود ونبود
اما تو مرا
دوست نداشته باشی
چه سود؟

 

  چاپ
تاریخ : جمعه 9 شهریور ماه سال 1386

مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و به یک قلب لطیف
که خیالم می گفت:
تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
سر هم بند زنم
 
چه زیبا! گفتم دوستت دارم؛ چه صادقانه پذیرفتی
چه فریبنده آغوشم برایت باز شد
چه ابلهانه!  با تو خوش بودم
   چه کودکانه ! همه چیزم شدی
       چه زود به خاطر  یک کلمه مرا ترک کردی
          چه ناجوانمردانه! نیازمندت شدم
         چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد
چه بیرحمانه!  من سوختم

 

با عشق زندگی کن  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 8 شهریور ماه سال 1386


یکی بود یکی
نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق
و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند
 
به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل
او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود.
استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری که
 
باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت
و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی
 
نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود .
مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و
یقه ی پطرس قدیس را گرفت:
این کار شما تروریسم خالص است!
پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید ،
چه شده؟ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:
آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده
و کار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی که رسیده نشسته
و به حرفهای دیگران گوش می دهد...
در چشم هایشان نگاه می کند...
به درد و دلشان می رسد.
حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند...
هم را در آغوش می کشند و می بوسند.
دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!!
وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست
 
و گفت:

 

))با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف

 به دوزخ افتادی...

خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند))

 

   1      2    >>