X
تبلیغات
رایتل

عاشقانه

گفتی : بمان می خواستم اما نمی شد

گفتی :بخوان ،بغض گلویم وا نمی شد

گفتم که : می ترسم من از سحر نگاهت

گفتی : نترس ای خوب من،امّا نمی شد

گفتی: نگاهم کن ـ ببین ـ آهسته دیدم

راهی نبود از مرز میشد تا نمیشد دست دلم پیش تو رو شد

آه ای عشق راز نگاهم کاشکی افشاء نمی شد

در ورطه ای از عشق و عقل افتاده بودم

چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمی شد

می خواستم ناگفته هایم را بگویم

یابغض می آمد سراغم ،یا نمی شد

گفتی که :تا فردا خداحافظ ولی،آه آنشب

نمیدانم چرا فردا نمی شد ؟

* 

نوشته شده در پنج‌شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1386ساعت | 11:33 ق.ظ توسط سیاوش | نظرات (2)