X
تبلیغات
رایتل

عاشقانه

شطرنج

زن بین نگاه پیرمرد و پنجره فاصله انداخت. پیرمرد چشمهایش را بست!
-
ببین پیرمرد! برای آخرین بار می گم… خوب گوش کن تا یاد بگیری...
-
آخه تا کی می خوای به این پنجره زل بزنی؟ اگه این بازی را یاد بگیری، هم از شر این پنجره
راحت می شی، هم می تونی با این هم سن و سالهای خودت بازی کنیمثل اون دوتا.. می بینی؟
-
آهای ! با توام ! می شنوی؟
پیرمرد به اجبار پلکهایش را بالا کشید.
-
این یکی که از همه بزرگتره شاهه… فقط یه خونه می تونه حرکت کنه ..این بغلیش هم وزیره… همه جور می تونه حرکت کنه… راست..چپ.. ضربدری... خلاصه مهره اصلی همینه.. فهمیدی؟
پیرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزیـ ـ ـ ـررر
-
آفرین.. این دو تا هم که از شکلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقیم میرناینا هم دو تا اسب جنگی .. چطوره؟؟
-
فقط موند این دو تا فیل که ضربدری حرکت می کنن.. و این ردیف جلویی هم که سربازها هستن… هشت تا !
-
می بینی ! درست مثل یک ارتش واقعی! هم می تونی به دشمن حمله کنی ... هم از خودت دفاع کنی..
دیدی چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببینم یاد گرفتی یا نه؟؟
پیرمرد نیم سرفه اش را قورت داد و گفت:
 پس مردم چی ؟؟؟ اونا تو بازی نیستن؟؟

 

نوشته شده در جمعه 6 مهر‌ماه سال 1386ساعت | 11:30 ق.ظ توسط سیاوش | نظرات (0)