آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386

این متن نظر یکی از بچه هاست امید وارم خوشتون بیاد

 

واژه ها را کنار هم خواهم گذاشت و حرفها را ، تا کلمه ای سازند ،
و کلمه ها را ،
که شاید جمله شود
و شاید معنی شود ...
دوباره واژه ها بیگانگی میکنند ،
دوباره کلمه ها بوی غریبی دارند ،
و دوباره نوشته ام پر از ابهام شده ...
چقدر سخت است هنگامی که میخواهی بنویسی ، اما قلم در دستانت خشکیده
چه سخت است وقتی که حرف داری ، اما لبانت به هم دوخته شده
و چه عذاب آور ، هنگامی که دیدگانت نیز تو را همراهی می کنند ،
و اینگونه کاغذی را نیز که برایت مانده بود تا درد دلت را برایش بی زبان و
بی قلم بگویی ،
تر کرده ...
همه چیز از من گرفته شده ،
خود گرفتم ، ناخواسته ،
شاید هم خواسته ولی ندانسته ..
و ... اینک سکوت ...

 

عشق  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386

عشق افسانه نیست

آنکه عشق آفرید دیوانه نیست

عشق آن نیست که در کنارش باشی

عشق آن است که به یادش باشی

سکوت  چاپ
تاریخ : دوشنبه 28 آبان ماه سال 1386

سکوت عجیبی دارد اینجا
دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت،
خنده هایت و نوشته هایی که ...
با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
 دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت،
وقتی بلند بلند می خوانمت
تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی
 وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ...
کاش اینجا بودی، درست روبروی من!
سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را!

 

سخن بزرگان  چاپ
تاریخ : شنبه 26 آبان ماه سال 1386

امروز این متن رو خوندم حیفم اومد واسه شما نذارمش حتما بخونیدش

چارلی چاپلین به دخترش: تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد به او بگو که تو را بیش تر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم

تقدیم به تو  چاپ
تاریخ : شنبه 26 آبان ماه سال 1386

 

گاهی کنارم می نشینی
آرام آرام برایت می گویم و خود را لا به لای کلمات باز می یابم
مرا به نام می خوانی و صدایت نوازشم می کند
آرام می گیرم
دست دراز می کنم تا زندگی را چنگ بزنم
فاصله اما زیاد است و زندگی
از دستانم سُر می خورد
باز خالی می مانم و تو
تنها نگاهم می کنی.

قطره قطره می چکم و
در هزارتوی تَرک های بی رحم زمین
گم می شوم.

 

عکس  چاپ
تاریخ : جمعه 25 آبان ماه سال 1386
www.hamtaraneh.com
 
www.hamtaraneh.com
www.hamtaraneh.com
www.hamtaraneh.com
 
 
www.hamtaraneh.com
 
www.hamtaraneh.com
 
 
www.hamtaraneh.com
 
 
www.hamtaraneh.com
 
 
 
داستانی جالب  چاپ
تاریخ : جمعه 25 آبان ماه سال 1386

مردی که مداد درست میکرد مدادی را برداشت تا در جعبه بگذارد،اما قبل از ان به مداد گفت ۵ چیز هست که میخواهم بدانی.قبل از انکه تو را به جهان بیرون بفرستم میخواهم این ۵ چیز را بفهمی و هرگز فراموش نکنی،در این صورت میتوانی بهترین مداد دنیا شوی.

۱ـ کارهای خیلی زیادی از دست تو بر می اید،اما فقط باید در دست یک نفر قرار بگیری تا بتوانی ان کارها را انجام دهی.

۲ـ گاهی تجربه دردناک تراشیده شدن را خواهی داشت،اما برای انکه مداد بهتری شوی باید این درد را تحمل کنی.

۳ـ بسیاری از اشتباهات را میتوانی درست کنی.

۴ـ مهمترین قسمت وجود تو در داخل توست.

۵ـ روی هر سطحی که قرار بگیری باید اثری بر ان از خود جا بگذاری.

مداد فهمید و قول داد فراموش نکند و با هدفی به درون جعبه رفت تا پا به جهان هستی بگذارد

 

خاطره ات را  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 24 آبان ماه سال 1386

میان ناله ی جیرجیرک

میان شکست سکوتم

ترا دوباره می خوانم

ای همیشگی

ای سبز

صدایت را از دورها می شنوم

اشنایی

مثل روز بر پوست آفتاب سوخته ام

تو نزدیکتر از آنی که می گویند

میان تب تند مهربانی

که دوسه روزیست سینه پهلو کرده

ترا می شنوم

اغوش خاطره ز داغی دستانت

هنوز گر گرفته است

اشک در التماس لحظه

مانده است

و فریاد در کوجه پس کوچه های

فراموشی

خاطره ات را می بوسم

خاطره ات را ...

 

چشم های من  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 23 آبان ماه سال 1386

چشم های من

این جزیره ها

که در تصرف غم است

این جزیره ها که از چهار سو

محاصره است

در هوای

گریه های "نم نم" است
 

 

زندگی چیست ؟  چاپ
تاریخ : دوشنبه 21 آبان ماه سال 1386

مرا به رجعت خورشید باور است هنوز

دل بسته ام به صبح سپید

به سپیدی بلند ترین تیغه خورشید

دل بسته ام به زندگی

زندگی چیست ؟

اندوخته بی دوام لحظه ها

 

که عشق مر کب سفر است نه مقصد حرکت  چاپ
تاریخ : یکشنبه 20 آبان ماه سال 1386

صدای پایی از انتهای کوچه می آیدکسی آرام مرا می خواند

بیا امشب ستاره بچینیم

آسمان منتظر است

و

دریا بی تاب

ابر سیاهی بر دلت خیمه زده می دانم

بیا

تا از ستاره ها برایت

فانوسی درست کنم دریایی

تا به حقیقت زلال چشمه برسی

که آن وقت تو دریایی

و بی نیاز

ای مسافر!!

حرکت کن

راه دراز است و پر خم

و تو کوله باری ازعشق داری

همین  کافی است

که عشق مر کب سفر است

نه مقصد حرکت.

 

بغض تازه  چاپ
تاریخ : شنبه 19 آبان ماه سال 1386

بغض تازه

در من ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن  ِ بیهوده  خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست  بی جهت

امید  خود  به این دل ِ دیوانه  بسته اند

ازشور و مستی  ِ پدران ِ  گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج واژه ها

این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گیج گیج گیج ،  تورا  شعر می پرم

اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

 

  چاپ
تاریخ : جمعه 18 آبان ماه سال 1386

ثانیه ها از پس ثانیه ها در تاریکی مطلق بی صدا وآرام می آید.
امشب میهمانیست میهمانی ثانیه ها در خانه ی تاریکی ها و من در میان تاریکی ها به دنبال گمشده ام می گردم اما گویی من جزئی از خود را گم کرده ام !
هیچ سوسوی از نور نیست !
..... من تمامیتم را گم کرده ام .....
لحظه ها مرا ازخود دور می سازد و به میهمانی بادبادک های کاغذی می برد ........ رو به اوج ........ !!!
اوج میگیرم روی طاق آبی آبی دور از سفره ی سیاه آسمان !!
اوجی از جنس توهم !!!
بی اختیار دستی به ستاره های اطلسی خیالم می کشم وچشمان بسته ام را راهی جاده ی خواب های شیرین کودکی می کنم.
من در جهالت به اوج خود رسیده ام  

 

  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386

ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز این چنین غمگین نیافت
باغ، هرگز این چنین تنها نبود

تاج های نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد در سینه تان
صبح می خندد خودآرایی کنید!
اشک های یخ زده، آیینه تان

رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!

روزگاری، شام غمگین خزان
خوش تر از صبح بهارم می نمود
این زمان – حال شما، حال من است
ای همه گل های از سرما کبود !

روزگاری، چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه ی مهتاب را
این زمان – دور از ملامت های ماه
چشم می بندم که جویم خواب را

روزگاری، یک تبسّم، یک نگاه
خوش تر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود

روزگاری، هستی ام را می نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگیزِ من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه ی از آرزو لبریز من

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگی در لای رگ هایم فسرد
ای همه گل های از سرما کبود... !

فریدون مشیری

 

گلدا ن دل روبه خشکی است  چاپ
تاریخ : سه شنبه 15 آبان ماه سال 1386

چشم درراهم.......
یبا زودتر ای صدای گرم عشق
که سالهاست شور زندگی را
درگوشم زمزمه می کنی
بیا تا دگر بار باتو جوانه زنم
باتو سبز شوم.............. چونا ن بهار
فقط باتو می گویم
خسته ام .............. خسته
ازهمه کس وهمه چیز............ جز تو
تو و دل شوره ها یت
تو ونوا زش ها یت
تو و گرمی دستهای مهرافشانت
ای قدیمی ترین وماندگار ترین عشق
دوستت دارم
بی بهانه وبسیا ر
زودتر بیا ........... گلدا ن دل روبه خشکی است

 

   1      2    >>