X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

عاشقانه

اونی که رفته

 

خورشید دامن طلایی اش را آرام آرام روی قله کوهها می کشد
به پایان روز راهی نمانده و غروب نزدیک است
به تو می اندیشم چرا فکر نکردم که به تو محتاجم
کدامین قانون تلخ به این زودی رد نگاهت را از چشمانم گرفت
چرا به این زودی ،
شاید دوباره ...
اما عزیر من
باید زودتر از این ها به فکر می افتادیم باید تو را از آن خویش می ساختم
می ترسم دوباره نگاهم غمگین شود
می ترسم باور کن از تنهایی می ترسم
بگو باید با که درد و دل کرد؟
گرچه وقتی که بودی همیشه مهر سکوت بر لبانم میزدم
اما اکنون می بینم که واژه ها روی سینه ام سنگینی می کند
می خواهم بدانی که وحشتی در دلم افتاده
کاش کس مرا از این کابوس تلخ بیدار می کرد
کاش برای همدلی پاپیش نمی گذاشتی
که اینگونه با رفتنت
سینه سپید دفتر را نمی خراشیدم.

 

نوشته شده در دوشنبه 26 آذر‌ماه سال 1386ساعت | 04:09 ب.ظ توسط سیاوش | نظرات (1)