جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
اونی که رفته  چاپ
تاریخ : دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386

اونی که رفته

 

خورشید دامن طلایی اش را آرام آرام روی قله کوهها می کشد
به پایان روز راهی نمانده و غروب نزدیک است
به تو می اندیشم چرا فکر نکردم که به تو محتاجم
کدامین قانون تلخ به این زودی رد نگاهت را از چشمانم گرفت
چرا به این زودی ،
شاید دوباره ...
اما عزیر من
باید زودتر از این ها به فکر می افتادیم باید تو را از آن خویش می ساختم
می ترسم دوباره نگاهم غمگین شود
می ترسم باور کن از تنهایی می ترسم
بگو باید با که درد و دل کرد؟
گرچه وقتی که بودی همیشه مهر سکوت بر لبانم میزدم
اما اکنون می بینم که واژه ها روی سینه ام سنگینی می کند
می خواهم بدانی که وحشتی در دلم افتاده
کاش کس مرا از این کابوس تلخ بیدار می کرد
کاش برای همدلی پاپیش نمی گذاشتی
که اینگونه با رفتنت
سینه سپید دفتر را نمی خراشیدم.