X
تبلیغات
رایتل

عاشقانه

دردهای من

جامه نیستند

تا زتن درآورم

‹‹چامه وچکامه››نیستند

تا به ‹‹رشته سخن››درآورم

نعره نیستند

تا ز‹‹نای جان››برآورم

دردهای من نهفتنی

دردهای من نگفتنی

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گِلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ وبوی غنچهً دل است

پس چگونه من

رنگ وبوی غنچه را زبرگ های تو به وتوی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد میزند ورق

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد،حرف نیست

درد،نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟...

 

نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1386ساعت | 08:21 ب.ظ توسط سیاوش | نظرات (2)