X
تبلیغات
رایتل

عاشقانه

در کنار تلی از خاکستر تنها مانده ام... خاکستری از تمام خواستن ها و دل بستن ها...

از امید و عشق ...خاکستری از جنس عبور

سکوت را می نگرم که چگونه در همسایگی اش محمل گزیده ام و او پر هیاهو تر از

همیشه فریاد میکشد...اطرافم جز استخوانهای سردی که صدای خرد شدنشان غرش باد را

خاموش میکند هیچ چیز نمی یابم...دوباره گم شدم در میان قفسی که برایم ساخته ای...

 

 

چشم هایم مدام تو را جستجو میکنند و سراغت را از من میگیرند....

از من که فاصله ی خیالم با تو اندازه ی دلی تنگ و گونه ای خیس شده...

کاش کمی انتظار چاشنی خیالم بود...انتظاری بس بیهوده...

اینگونه لااقل گمان میکردم در این ورطه نگاهی نگران و دلی بیتاب را به همراه دارم...

اینگونه شاید دیگر در این دنیای تلخ در دستان خالی عادت به دنبال خود نمیگشتم...

استخوان ها را در آغوش میگیرم...دوباره از نو در زندانی محصور میخزم...

حتی برای روح سرگردانم هم صدایی خیس نغمه نمی خواند...!!!

 

 

نوشته شده در شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1387ساعت | 06:46 ب.ظ توسط سیاوش | نظرات (1)