X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

عاشقانه

با عـُبـور بـادهـایِ در گـذر

قاصدی می آید آیا از سفر؟

آخرش غـَلیانِ بُغضِ بی قرار

می زنـد بـر آبـهـایِ بی گدار

آن تَعَلّل هایِ قلب و خامی اش

قِصّه هایِ تـَلخِ نا فرجامی اش

تا که با جانَت سرِ ِ بازی نداشت

غم مَجال صَحنه پردازی نداشت

دل ولی هرگز شَبیخونی نکرد

خار ِغـم در پـای مجنونی نکرد

بَند بَندِ بودنَش را می گُسَست

خلوتِ آیینه ها را می شِـکست

در خود ، امّا خسته و صد پاره بود

بــار بـَـردار ِ تـَنـی بـیـچـاره بـود

تا گذَر می کردی از قلبِ سراب

با نگاهی مُلتـَمِس بر نقشِ آب

غـُصّه ها را قِصّه می پَرداختی

قِصّه ها را زندگی می ساختی

دفتر ِاحساس ها رنـگی نـداشت

واژه هایش، هرگز آهنگی نداشت

حُرمـَتِ انـسانی اش مَعیوب تر

بَر تـَنـَش پـروانه ها مـَصلـوب تر

آنـکه از نـابـاوَریـها خـَسـتـه بود

تا کـُجا پـَرواز را پـَر بـَسته بود

واژه را داغِ صِـدا سَـر ریـز کـرد

در سُـکوتِ سینه حـَلق آویز کرد

آنچنان با حِسِّ مرگ آغـشته بـود

عشق را با دستهایش کُشته بود

بی گمان آهنگِ باران نیست این

گریه های تلخِ بی حَرفیست این

در تـَلاطُـم هـایِ ایـن طوفانِ مـرگ

شاخه ماند و حَسرت و یک دانه برگ

دیگر ، ای شب ، دشمنِ دیرینِ روز

چـشمِ ِ اُمّیـدی به بـیـداری نـَدوز

آمـدی در خواب او هـَذیـان شُدی

یـک رکوردِ تـَلـخِ بـی پـایـان شـُدی

جانِ گـرمِ نور ، از شبـها چـه دید؟؟!

جـُز جـَوابِ تـُنـدِ سَر بــالا نـَدیــد

پس چه دارد جُز دلی سرما زده

بر هر آنـچه بـوده پـُشتِ پـا زده

آتـَشی در نـُطفه خـاکستر شده

شورِ ِ ایمانی ، که بی باوَر شده

در دلـَـش پـَرواز امـّا بی نـَفَس

آشِـنـایِ تـنـگــنـاهـایِ قـَفـَس

شکلِ یک بُغضِ نََفَس گیرم هنوز

از قَفـَس هایِ تو دِلگیـرم هنـوز

آسِمان در آرزویِ بـالِ عـشـق

بی خـبـَر از آفـَتِ غَربالِ عشق

تا پـَـرنده بـودن امّـا راه بـود

اِدِّعایِ عاشِقیت بی گاه بود

نوشته شده در پنج‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1387ساعت | 10:11 ب.ظ توسط سیاوش | نظرات (1)