X
تبلیغات
رایتل

عاشقانه



روشنی باغ بهار،
رفتن و شوق رها کردن
و لبخند،
به دلبستگی فرسوده.
عسلک،
زمزمه جرات موهوم شب تابستان
و شنا کردن در برکۀ احساس،
ولی با تردید.
عسلک،
دست در انداختن و رقصیدن،
با هوای تنک و نرم خزان،
برگریزان و خموشی و کمی،
نم باران و شتاب،
تا رسیدن به تن کلبه دور،
تا جنگل،
تا سواری سبک بال برگ،
روی بی وزنی باد
و فرود آمدنش،
روی سردی زمین.
عسلک،
روشنی برف سپید،
روی بام و سر کوه
و فروریختن گاه بگاه،
از سر شاخه خشکیده تاک،
گاه آوای کلاغی از دور،
یا که گنجشک غریب،
در پی لانه و شاید یک کرم،
یا که پس مانده نان دیروز،
روی یک صندلی سرد و پر از برف
و یا...
عسلک،
رنگ هر فصل درون دل توست.
رنگ رفتن، آمدن، سبز شدن
و سرانجام سپید
و به تکرار،
کنار سحر باغچه ای بنشستن
رنگ میبازی و می باری و باز
سبز سبزی فردا
گل سدپر داری
یاس و مریم
و گل سرخ،
روی لبخند قشنگت پیداست.
عسلک،
راز تو را میدانم.
سردی برف و کرختی خزان،
در دل کوچک توست.
عشق را،
در شبی سرد و زمستانی و دور
به تمنای زمین دادی و رفتی به سفر،
تا بهاری شاید،
بشکوفد در تو.
لیک قلبت هرگز،
نشکفتست و درونت تنهاست.
باز هر وقت زمستان اینجاست،
دلتو بی تاب است.
تا ببینی شاید،
سایه تنهایی،
که گذر دارد از این کوچه
و یادش آید:
دست هایت تنهاست
نوشته شده در سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1387ساعت | 10:35 ب.ظ توسط سیاوش | نظرات (1)