عاشقانه

به روی دل نوشتم من که این منزل فروشی نیست

سرائی که بیارامی لباسی که بپوشی نیست

 

به روی سینه بنوشتم که مشکل می پسندم من

به اِصرار و به اِستدعا،به کاری که بکوشی نیست

 

تو گفتی لااقل یکبار ، گویم دوستت دارم

بدان عشقم نمی آید و اشکال از خموشی نیست

 

که این جمله مَلالتها ، ریاضتها طلب دارد

چو جامی که بنوشانی ، چو آبی که بنوشی نیست

 

بِسان تو ، هزاران کس ، به عشقم مدعی بودند

برای ادعای تو ، دگر بیچاره گوشی نیست

 

به گِل مانده بزرگانی که طی الارض می کردند

تو را حتی ستوری ،مَرکبی،اسب چموشی نیست

 

تو عاشق نیستی ،ابله! تو دلالی،تو حیوانی

ز عشقم منصرف می شو،که کارِ هر وحوشی نیست

 بینش پژوه

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر‌ماه سال 1388ساعت | 11:46 ب.ظ توسط سیاوش | نظرات (1)