X
تبلیغات
نماشا
رایتل

عاشقانه

ساختم با آتش دل لاله زاری شد مرا

سوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا

 

سینه را چون گل زدم چاک اول از بیطاقتی

آخر از زندان تن راه فراری شد مرا

 

هر چراغی در ره گمگشته ای افروختم

در شب تار عدم شمع مزاری شد مرا

 

دل به داغ عشق خوش کردم گل از خارم دمید

خو گرفتم با غم دل غمگساری شد مرا

 

گوهر تنهائی از فیض جنون دارم به دست

گوشه ی ویرانه گنج شاهواری شد مرا

 

کج نهادان را از کس باور نیاید حرف راست

عیب خود بی پرده گفتم پرده داری شد مرا

 

پیش پیکان بلا سنگ مزارم شد سپهر

جا به صحرای عدم کردم حصاری شد مرا

 

چون نسوزم شمع سان ؟کز داغ محرومی رهی

بر جگر هر شعله ی آهی شراری شد مرا

 

نوشته شده در سه‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1388ساعت | 10:14 ب.ظ توسط سیاوش | نظرات (0)