پرنده هنوز هم پس از گذشت سالها آنچه را که در گوشم زمزمه می کردی با گلویی بغض آلود و چشمانی اشک بار با خود نجوا می کنم ، روزهای آشناییمان بسان شب و روز از جلوی چشمانم می گذرند . گفتم : مجنون صحرا را چه بنامم ؟ گفتی : پرنده ، با حیرت پرسیدم چرا پرنده ؟! شتابان گفتی چون می خواهم دور سرت بگردم فقط آب و دانه ام از تو ، صادقانه گفتم : در دام محبت اسیر می شوی زیرکانه گفتی : اوج آسمان آبی را نمی خواهم اگر در قعر زمین در دام عشق تو اسیر باشم و تو صیادم . تو گفتی و من با گوش جان گفته هایت را می شنیدم و به شنیده هایت جامه ی عمل می پوشاندم دیگر پرنده ی آسمان زندگیم شده بودی ، برایت از تار و پود وجودم آشیانه ساختم ، دستان سرد و لرزانم سایبانی شد برای تو ، تا وجود تو را از گزند گرما و سوز و سرما در امان بدارد ، سفره ای از عشق برایت گشودم خوانی که آبش شبنم چشمان منتظرم بود و دانه اش گوهر وجودی ام . و آن شب هنگام که از نان عشق سیر گشتی و از چشمه ی جوشان محبتم سیراب ، زمزمه ها در گوشم خواندی ، آواز سر دادی که به پرهای شکسته ام پرواز بیاموز ، پرو بالت دادم ، هم پروازت شدم ، گرچه نمی دانستم از کجا شروع کرده ام و فرجام به کجا خواهد رسید ؟ ! و زمانی که برای ماندنت دیگر بهانه ای نداشتی برای رفتنت بهانه آوردی ، فریاد کشیدی آسمان دلت خاکستری است و هوای عشقت غبار آلود شده و نفس کشیدن در آن سخت و طاقت فرساست و خلاصه اینکه قفس دلت برای ماندن تنگ و دلگیر ... و امروزی که ته مانده ی دیروز سیاه است و همان فردایی که از آمدنش همیشه دست و دلم می لرزید و هراس دیدنش را داشتم نا خواسته از راه رسید و کبوتری از جنس خودت آخرین پیغام تو را به دستم رسانید ( پــــــــــرواز را بــــه خــــــاطر بسپــــــــار پــــــرنده ر فـــــــتنی اســـــــــت ) ! افسوس که این حقیقت خیلی دیر برایم آشکار شد و صد ها افسوس دیگر از اینکه چرا با خون دل و اشک دیده پرنده ای مهاجر را زندگی بخشیدم ؟ ، پرنده ای که ذات و طبیعتش دستخوش هجرت است و کوچ کردن نماندن و رفیق روزگار تنگ و تار شدن . و امروز تنها چیزی که از این آمدن و رفتن برایم به جای مانده ، اینکه دانستم کیستم من ؟ ( برج تنهایی در این دنیای وانفسا ! )
|