دلم بیمار ،تنم بیمار درخت دوستی ام بی بار بی بار دلم آزرده و گونه هایم زرد تقدیر مرا ،سوخته همره کِشته هایم کرد از خدا خواهم دیگر ایکاش نفس نبود پرنده آرزوهایم دیگر در قفس نبود جسمم به زیر خاک و روحم خارج از تعلق دساتنم همره گوشهایم خالی از رنگ تملق داشتم یگانه پوشینه ای پاک پاک تا بپوشانم این سینه چاک چاک سبک و بی بار، پران بودم تا بر دوست تا بگویم شکوه خود از مهربان دوست دوستی اینچنین کجا یابی در عالمی تو در جوش و دوست در بی غمی تو سودای او به سر و او سر به سودای دیگری تو دلی شکسته به محضر و او مفتخر به شکسته سری
|