-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 خردادماه سال 1385 19:37
ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم؟ درحالیکه قلبت از محبت بی نیاز است . چگونه ببوسمت در حالیکه عشقت در وجودم جاری می شود. بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست . دلنشین است. چه داشته ای که اینگونه مرا طلب کردی؟ من اینگونه نبودم توعشق را با من آشنا کردی. تو هوای دلم را با طراوت کردی. زمانی که با تو هستم به آسمان تا بیکران...
-
...........تمنای تو
پنجشنبه 18 خردادماه سال 1385 19:36
گفتی :" آسمان انتقام تو را , از من گرفت ." گفتم : "من دعا نکردم ." گفتی :" او به من وفا نکرد ." گفتم : " حالا مثل من شدی ! بی وفایی , تور ا شکست !" گفتی : " به تلخی مرگ نیلوفر ها شکستم ." گفتم :" تنها دل شکسته , هیچ مرهمی ندارد !" گفتی :" دستانت را به دستان من بسپار !" گفتم :" یک بار سپردم و آواره شدم ." گفتی :" قسم...
-
عشق چیست؟
پنجشنبه 18 خردادماه سال 1385 17:10
به کودکی گفتند : عشق چیست؟ گفت : بازی به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : رفیق بازی به جوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : پول و ثروت به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟ گفت :عمر به عاشقی گفتند : عشق چیست؟ چیزی نگفت.آهی کشید و سخت گریست ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 خردادماه سال 1385 17:06
چه سخت است زندگی آن هنگام که احساس کنیم زیر این آسمان کبود کسی نیست که ما را دوست داشته باشد .. . هیچ وقت نگفتم دوستت دارم ... چون به غرورم احترام می گذاشتم اما حالا که دیگه غرور خودمو زیر پا گذاشتم اینو می گم : عاشقت نیستم چون عشق دروغه ... اما دوستت داشتم ... دارم و خواهم داشت ...
-
آخرین
پنجشنبه 18 خردادماه سال 1385 17:03
آخرین حد صداقت را نشانت دادم ... آخرین توان دوست داشتن را فریاد زدم ... چه سود که جز آبروی مرا بردی ؟! و به من خندیدند و خندیدی ... ! بخندید اما بدانید ... دوستش دارم ... حالا هرچه دلتان می خواهد بخندید... دوست داشتن گناه نیست ... پس مهم نیست دیدن خنده هایتان را زمانی که می گریم ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 خردادماه سال 1385 17:02
زیبا ترین کلمه عشق ، پر احساس ترین کلمه محبت ، پر معنا ترین کلمه نگاه ، ع الی ترین کلمه دوستی تلخ ترین کلمه جدایی و آشنا ترین کلمه تو
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 خردادماه سال 1385 11:26
بامدادان به باغ رفتم تا برایت دامنی گل سرخ بچینم .اما آنقدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد و بندش بگسست. بند دامنم بگسست و گلهای سرخ همراه نسیم ، راه دریا در پیش گرفتند و همه رفتند و هیچکدام باز نگشتند. فقط امواج دریا لختی چند به رنگ گلها درآمدند. تو گویی لحظه ای آب و آتش به هم آمیختند. اکنون دیگر گلی ندارم که ارمغانت...
-
با من که
سهشنبه 16 خردادماه سال 1385 16:42
با من که تنها عاشق چشمای مست و نازتم با من که هر جا که باشم عشق تو رو داد میزنم با من که توی آسمون عکس چشاتو میکشم با من که از پشت نگات طلوع خورشید میبینم با من که در فراغ تو قاب چشام ابری میشه با من که لحظه وداع غم توی قلبم میشینه با من که بین آدما فقط تو رو جار میزنم با من که تا نفس دارم ز عشق تو دم میزنم با من که...
-
وقتی
سهشنبه 16 خردادماه سال 1385 16:41
وقتی تاریکی شبها رو چشام پا میذاره نور چشمای قشنگت توی قلبم میزنه وقتی سرمای زمستون توی رگهام میزنه گرمی دستای نازت منو آروم میکنه وقتی تلخی فراغت تو نگام موج میزنه شهد بوسه لبانت رو دلم ساز میزنه وقتی کابوس جدایی رو دلم خط میزنه روی خواب خط میکشم تا منو داغون نکنه وقتی لحظه وصالت داد رفتن میزنه ابر چشمای غریبم تا سحر...
-
هیچ کس با من نیست
سهشنبه 16 خردادماه سال 1385 16:41
هیچ کس با من نیست مانده ام تا به چه اندیشه کنم مانده ام در قفس تنهایی در قفس می خوانم چه غریبانه شبی است شب تنهایی من
-
از انتهای روح.......
سهشنبه 16 خردادماه سال 1385 16:40
از انتهای روح ....... انان چه احمقند انان که عشق را تنها به سوی خویش اصرار می کنند خود را میان تن شب را میان من من را میان خود تکرار می کنند لیلای خسته را از انتظار جسم از شانه های یار بیزار می کنند وقتی به هر هوس در بازوان لمس چیزی شبیه عشق ایثار می کنند با نغمه های دل شوری اگر تپید او را به راه خویش اجبار می کنند...
-
از تو متشکرم
سهشنبه 16 خردادماه سال 1385 16:40
از تو متشکرم به خاطر همه خاطراتی که تو ذهنم نقش دادی . از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی تا بفهم که دوست داشتن کسی که دیگه دوستت نداره چقدر احمقانه است . از تو متشکرم به خاطر لحظه هایی که به من بخشیدی و لحظه هایی که از من گرفتی . از تو متشکرم به خاطر اینکه به من یاد دادی که راحت بتونم فراموش کنم ولی به من یاد ندادی...
-
لیلی چشم به راه است
سهشنبه 16 خردادماه سال 1385 16:39
لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است. اما ماند.چشم به راه و منتظر .هزار سال . لیلی راه هارا اذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی است . خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست . چراغانی دلش را. چشم به راهی اش را . خدا به مجنون می گفت نرود. خدا ثانیه ها را میشمرد. صبوری لیلی را . عشق درخت بود. ریشه می...
-
زندگی
سهشنبه 16 خردادماه سال 1385 16:39
زندگی چون کودکی تنهاست: ساده وغمناک!، اشک سردی همچون مروارید میدود در جام چشمانش، میچکد بر خاک، سادگی در چهره اش پیداست! گاه یک لبخند میدمد در اسمان گونه هایش گرم، می شکوفد در بنا گوشش غنچه آزرم. گاه ابر تیره اندوه بر جبینش میگشد دامن سر فرو می اورد نا شاد، چون نهاهی نرمو نازک تن در گذار باد زندگی زیباست: ساده و...
-
عشق انسان های نخستین
سهشنبه 16 خردادماه سال 1385 16:39
عشق انسان های نخستین را در لینک زیر ببینید http://www.gangineh.com/flash/96.swf
-
سخنانی درباره ی عشق
سهشنبه 16 خردادماه سال 1385 16:36
عشق ما را میکشد تا دوباره حیاتمان ببخشد . بوبن در روز عشاق برای دوستت کارتی بفرست و روی آن بنویس : « از طرف کسیکه فکر میکند تو بی نظیری براون وقتی ارتباط عاشقانه ات به انتها میرسد ، فقط به سادگی بگو«همه اش تقصیر من بود . جکسون براون اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ، بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 خردادماه سال 1385 12:10
سایه ها در سکوت دلنشین نیمه شب میگذشتیم از میان کوچه ها رازگویان، هر دو غمگین، هر دو شاد هر دو بودیم از همه عالم جدا. تکیه بر بازوی من می داد گرم شعله ور از سوز خواهش ها تنش لرزشی بر جانم می ریخت نرم ناز آن بازو به بازو رفتنش! در نگاهش با همه پرهیز و شرم برق می زد آرزویی دلنشین در دل من، با همه افسردگی موج می زد...
-
فراموشم نکن
دوشنبه 15 خردادماه سال 1385 12:05
فراموشم نکن اسمت را برای همیشه در قلبم ننوشته بودم و عشقت را برای همیشه در دلم جای نداده بودم ولی حالا که این کارا کرده ام برای همیشه دوستت خواهم داشت وهیچگاه و در هیچ مکانی از کاغذ و برگه قلبم حذف نکرده و نخواهد کرد پس: دوست دارم دوست دارم یه عالمه دوست دارم به وسعت یه آسمون به وسعت سیارمون دوست دارم به خاطر...
-
آه زندگی
دوشنبه 15 خردادماه سال 1385 12:03
آه زندگی بگو با من از عشق من از او که سالها مرا در بر گرفت بی منت او که اعتبار اسمش را درنبض من نهاد و غرورش را در شمارش تقدیر من رها کرد از او که پرواز من بود و روحش اقتدار قرن نو . .. آه زندگی از عشق من بگو که اکنون در کجای حادثه زخمیست بگو که فریاد کدام سایه سکوت او را درید و ضجه های کدامین تردید کابوس خوابهای او...
-
روزگار دلتنگی
دوشنبه 15 خردادماه سال 1385 11:58
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی شکست پشت من از داغ بی تو بودنها به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی درون هاله ای از اشک مانده سرگردان نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی...
-
برگ و باد
دوشنبه 15 خردادماه سال 1385 11:51
قصه برگ و با ده تموم سرنوشتم بهار و میخوام اما یه جاده پیش رومه که انتها نداره دل مسافر من دوباره بی قراره تو شهری که تو باشی می مونه این مسافر دلخوش میشه به یک سقف پرنده مهاجر وقتی که تو بمونی کنار من همیشه دستای بی نصیبم پرازستاره میشه حرف پاییز ونزن پیک بهاریم من وتو ابری ازطراوتیم باید بباریم من وتو
-
کسی که مثل هیچکس نیست
جمعه 12 خردادماه سال 1385 19:26
کسی که مثل هیچکس نیست تو بهترین منی تو بهترین منی من ماه را میلیون ها بار بوسیده ام در آسمان با ستاره ها رقصیده ام آفتاب را در روزهای بارانی لمس کرده ام عطر رزهای صورتی را هزاران بار احساس کرده ام اقیانوسی را دیده ام که آتش را عاشق خود ساخت هم آغوشی شقایق های سوخته را دیده ام اما هنوز ... اما هنوز کسی را ندیده ام که...
-
سکوت عشق
جمعه 12 خردادماه سال 1385 19:26
سکوت عشق سکوت حقیقت است فریاد است سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان و ببین که این بغض بی صدای من اعتراف به عشق همیشگی توست Love slience The slience it the truth is the shout is full of unuttered words of undo movements the confess to hidden loves and you see this slient spite of mine is...
-
گفتی که
جمعه 12 خردادماه سال 1385 19:25
گفتی دوستت دارم. قلبم تندتر از همیشه تپید، لبخند زدم و باورت کردم با اینکه می دانم لبها دروغ می گویند . با صدایت مرا نوازش کردی، تپش قلبت را حس کرم، مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکیه کردم و آرام شدم . نگاهت مهربان است و صدایت آرامش، دستانت بخشنده و بویت بوی بهار عشق. با تو احساس امنیت می کنم. احساس...
-
اسب وحشی
جمعه 12 خردادماه سال 1385 19:25
اسب وحشی نمی دانم چه کس خواهد آمد و سرزمین بکر مرا فتح خواهد کرد؟ و کیست که افسار این سپید بادپا را بدست خواهد گرفت؟ و در کدام روز شریف و کدامین تشنه با خون گلوی زخم خورده این اسب وحشی سیراب خواهد شد؟ و اکنون تو تو ای بزرگ سوار! من ترا به طلوع فردا فرا می خوانم به عبوری نرم چون نور از روزن برگهای آکاسیا.
-
شیطان از انتشار لیلی میترسید
جمعه 12 خردادماه سال 1385 19:24
شیطان از انتشار لیلی میترسید خدا به شیطان گفت:لیلی را سجده کن . شیطان غرور داشت سجده نکرد . گفت: من از اتشم و لیلی از گل . خدا گفت: سجده کن زیرا که من چنین می خواهم . شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شدو کینه ی لیلی را به دل گرفت . شیطان قسم خورد که لیلی را بی ابرو کند و تا واپسین روز حیات فرصت خواست. خدا مهلتش داد...
-
گفتم ،گفتی
جمعه 12 خردادماه سال 1385 19:24
گفتم ،گفتی گفتم از زندگی خستم گفتی که دل به تو بستم گفتم این حرفها دروغه گفتی باتوزنده هستم گفتم این همش یه خوابِ یاکه شاید یه سراب ِ رفتی وتنهام گذاشتی روی قلبم پاگذاشتی رفتی تو با یک غریبه به من اعتنا نکردی گفتی عشقت آهنین رفتی و وفا نکردی گفتی از دوریت می میرم من به عشق تواسیرم گفتم ازعشقت می ترسم ناامید و دل شکستم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 خردادماه سال 1385 19:23
به سراغ من اگر می آیید، پشت هیچستانم . پشت هیچستان جایی است . پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است که خبر می آرند، از گل واشده دور ترین بوته خاک . روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند . پشت هیچستان، چتر خواهش باز است : تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می...
-
زندگی
جمعه 12 خردادماه سال 1385 19:22
زندگی دفتری از خاطره هاست خاطرات شیرین،خاطرات مغشوش یکنفر در شب کام، یکنفر در دل خاک یکنفر همدم خوشبختی هاست یکنفر همدم و همسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم، عمرمان میگذرد وز سر تخت مراد، پای بر تخته تابوت گذاریم همه ما همه همسفریم، همگی همسفریم تا ببینیم کجا،باز کجا چشمان بار دگر سوی هم باز شود در جهانی که درآن راه...
-
این یک مطلب عاشقانه نیست
جمعه 12 خردادماه سال 1385 19:22
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند . آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد " استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟ " شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا " استاد گفت : " اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان...