چه قدر خوبه که تو باشی ، منم باشم ،
هوا ابــری و ، بارونـــــــــــی ،
یه نخ سیگـــــار ، که روش طعم لبـت باشه ،
یک پوک از عشــق ، یک پوک از تـــــــو ، یک پوک سیگار ،
همه محـو تــماشامــــون ، من و تو غـرق در سیگــار ،
من و تو غـرق ، در آغـــــــوش ،
چه قدر خوبه...
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد
و از من برای تو مهربانتر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور
در خشم ، در مهربانی ، در دلتنگی٬
در هزار همهمه دنیا ، یکه و تنها بشناسد.
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که راز آفتابگردان
و تمام سخاوتهای عاشقانه این دل معصوم را بداند.
و ترنم دلپذیرهرآهنگ ، هر نجوای کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد.
او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است
یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی است....
ای بهانه زنده بودنم ٬
تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو ٬
باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.
همان طور عاشق ، همان طور مبهوت....
با آن وقار بی مثال ٬
آیا کسی پیدا خواهد شد؟
از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر!
تو را سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید.
و او را که از من عاشق تر است هزار بار خواهم بوسید
همین که مثل ِ یک سیگار
به من می چسبه آغوشت
همین که تا منو داری
میشه دنیا فراموشت
همین که بغض میگیری ...
میون ِ خواب و بیداری
شبایی که بد ِ حالم
نفس هامو نگه داری
همین خوبه
همین تصویر
که تو چشمای تو محوه
همین سیگار ِ تو دستت
همین فنجون ِ بی قهوه
همین کافه که تا میری
دیگه دنج نیست ، ساکت نیست
توو حال ِ خودت خوبی
به این چیزا حواست نیست
همین خوبه ،حواست نیست
که کی میاد و کی میره
قرارمان باران بود
ساعت دلدادگی
کنار عشق
یادت هست ؟
من آمدم
باران هم
و رنگین کمان
برای عشق
تمام قطره ها را
در انتظارت قدم زدم
و خیابان را
تا تمام شهر
به جستجوی تو بودم
تو امّا نیامدی
نمی دانم اشک بود یا باران
چیزی بر گونه ام سر می خورد
و روی کفش هایم می چکید
که می گفت
تو در خواب من جا مانده ای
و من
...
چشم هایم را
به ملاقات آورده بودم
همیشه
این گونه از رؤیای تو
تنها
به خانه بر می گردم
خانۀ عشق کجاست ؟
من فقط می دانم
ناشناسی هر شب
پنجرۀ خواب مرا
می کوبد
یک سبد
گل و پروانه و باران
در باغ شبم می ریزد
و لبخند زنان
پشت دلم می پیچد
کفشهایش
لب رؤیای دلم جا ماندست
و نمی دانم من
خانۀ عشق کجاست
زندگی یک آرزوی دور نیست؛
زندگی یک جست و جوی کور نیست
زیستن در پیله پروانه چیست؟
زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست
گوش کن ! دریا صدایت میزند؛
هرچه ناپیدا صدایت میزند
جنگل خاموش میداند تو را؛
با صدایی سبز میخواند تو را
زیر باران آتشی در جان توست؛
قمری تنها پی دستان توست
پیله پروانه از دنیا جداست؛
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست؛
این تمامش ماجرای زندگیست...
من خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بی کس
گوشه اتاق تاریکم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش کشیده ام .
او کیست ؟
دو زانوی من
....
آری من دو زانوی خویش را در آغوش کشیده ام و او را میفشارم
،
تا حس سفر در دلم همیشه تازه بماند .
آری دو زانوی من همیشه مرا در یافتن عشق و حقیقت همراهی
کردند ،
اما هیچگاه آن را نیافتم .
درها همه بسته بودند ،
قلبها یخ زده و توخالی.......
حال می خواهم بگویم .... فریاد بزنم ..... ناگفته ها را
بازگو کنم .....
اما برای که ؟ اما برای چه؟
جز این دو زانوی من چه کسی است تا مرا دریابد.....؟
چه کسی است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگویم .....؟
آرای به راستی که هیچ کس نیست .....
هست؟
من تنها هستم ، تنهای تنها ....
شاید فقط تنهایی مرا بفهمد .... شاید تنهایی بتواند
داغ تنهایی را در من آرام کند!
این دو زانوی من،
که هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اکنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
می خواهند در آغوش من بمانند....
تنهایی تنها کسی بود که من می توانستم برای او آرام آرام
اشک بریزم .....
وآنگاه
آرام و بی صدا زانوهایم در آغوش من به خواب می رفتند
و من در آغوش سرد تنهایی.
تنهایی با همه رفافتش،
تک تک رویاهای مرا سوزاند،
رویای عشق را .... رویای فردا را....
اکنون من تنها هستم ... تنهای تنها
در اتاق تاریکم
.....
پس ای تنهایی با من بمان ،
چه کسی می داند
شاید شعرهای من
اندوه فراموش شده ی عاشقی باشد
که هر روز
هزار بار
فضای کوچکِ ذهنش را گــَــــرد گیری می کند
تا مگر عشق را
از گِردِ خود رانده باشد
چه کسی می داند؟؟؟
a
دستم
به تو که نمی رسد،
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم
…
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای
!!
از بس،
که خالــی ام از تو …
از بس،
که تو را کـم دارم …
آخر مگرکاغذ هم،
زندگی می شود ؟
خنده ی یک رویای نیمه شب کور ز مهتاب
دل من ....
خسته ی یک خواب به مستی تماشای نگاهت !
دل تو ....
لرزش لب بود به هنگام فرو بردن یک رایحه دردشت شقایق
دل من ....
لرزش اشکیست که بر آن لب لرزان تو میریخت دمادم !
دل تو ....
گور گناهی ست که پنهان کند هربوسه ی غمگین
دل من ...
آینه ای بود که بشکسته به صدنیزه ی مژگان سیاهت!
دل تو...
دردل من خاطره ها را به صد افسوس فرو ریخت
دل من ...
در دل من سائل جاوید خیالی شد و پژمرد !
دل تو ...
در دل تو منظری از قتلگه عشق مرا آرایید
دل من ....
در دل تو خفت و فرو مرد و به رویا پیوست !
دوباره مینویسم
دلم تنگ است
نه
به خودت نگیر
دیگر نوشته هایم
بوی تو را نمیدهد..
حالم آنقدر خوب است که دیگر
هوای دستانت به سرم نمیزند..
فقط چشمانت...
چرا با من حرف میزند؟
دلم می خواست برای یکباربرای یکبارهم که شده دستهای
مهربانت رابه امانت برروی شانه هایم بگذاری تا گرمی داشتن
تکیه گاهی مهربان راحس کنم
صدای قدم هایت راکه میشنوم تمام صداهادرنظرم بی معنا
جلوه می کنند
ای بهترین تمام لحظاتم درسکوت روزهای زندگی ام ودرتاریکی
شبهای بی کسی ام ازتوسخن می گویم تمام لحظات دلتنگی ام
بهانه ی تورامیگیرند
برای امدنت لحظه ها نیز لحظه شماری میکنند وبرای دیدن
دوباره ات تمام دیده ها بی تابی
به ھر حال پیدایت می کنم