همه چیز را یاد گرفته ام !

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت .


در من بمان

 

نزدیک میشوی به من

  فرسنگها در من فرو میروی

  در من خانه میکنی

  در من حضورمیابی

  لحظه به لحظه هرجا و هر کجا

  توی انگشتهایم جاری میشوی

  سطر به سطر خاطراتم را می نگاری

  روی لبم مینشینی

  خنده میشوی، حرف می شوی

  دلم که می گیرد از چشمهایم میباری

  کیستی ؟ کیستی تو؟

  کیستی تو که این همه

  در من بی تابی

  سزاوار حرفهای عاشقانه ای

  کیستی تو که دیدنت زندگی

  رفتنت مرگ است

  در من بمان

 از هنوز تا همیشه ...

کوچه

شعر کوچه سروده « هما میرافشار »

(پاسخ شعر کوچه اثر فریدون مشیری)

 

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چه
سان میگذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره
ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کوی
ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

 

 

 


این هم شعر کوچه از « فریدون مشیری »

 

 

 

بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخهها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظهای چند بر این آب نظر کن

آب، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم

باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم

 

رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 

بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

بعد دیدار تو


تو مثل راز پاییزی ومن رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پراز رازی و زیبایی

ومن در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریایی ترینی ، آبی وآرام وبی پایان

ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان وآبی وشفاف

ومن درآرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها وساکت وسر شار

ومن تنها دراین دنیای دوراز غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور ونامعلوم

ومن درحسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر ها

ومن هم یک کبوتر تشنه  باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با تو چه روئیایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم

هنوز ازعطر دستانت پراز شوق است دستانم

تو فکر خواب گل هایی که یک شب باد ویران کرد

ومن خواب ترا می بینم ولبخند پنهانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

ومن مرغی که ازعشقت فقط بی تاب وحیرانم

تو می آیی ومن گل می دهم درسایه چشمت

وبعد ازتو منم با غصه های قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد

ومن تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست ونغمه مهتاب ومرغان سفر کرده

وشاید یک مه کمرنگ ازشعری که می خوانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد

که تو یک شب بگویی ، دوستم داری تو ، می دانم

غروب آخرشعرم پراز آرامش دریاست

ومن امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم

به جان هرچه عاشق توی این دنیای پرغوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها وبی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم


پاییز

من از پاییز می ترسم

من از این فصلِ بی مهرِ ملال انگیز می ترسم

من از رفتن هراسانم

من از مهرش گریزانم

تو را بیگانه کرد با من

مرا دیوانه کرد بی تو

دوستت دارم!

چه موهبت بزرگیست دوست داشتن

 

وقتی بر پیشخوان قلبت می نشیند 

 

و سکوت می کند

 

وقتی تمام ایده آل هایت رنگ می بازند

 

و استدلال هایت به گل می نشینند

 

درست در لحظاتی این چنین

 

حادث می شود و تو را از تو می گیرد

 

هم از این روست که دوستت دارم!


 

می ترسم

من از پاییز می ترسم

من از این فصلِ بی مهرِ ملال انگیز می ترسم

من از رفتن هراسانم

من از مهرش گریزانم

تو را بیگانه کرد با من

مرا دیوانه کرد بی تو


من نیستم

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید من نیستم

 

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم

 

خواب و بیداری  خدایا بازهم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

 

هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

 

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

 

بعد ها اطراف جای شب نشینی های من

بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم


بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم


نمی بخشمت!!

نمی خوام بگم دوستم داشته باش چون می دونم دوستم نداری

نمی خوام بگم عاشقتم چون می دونم عاشق یکی دیگه ای

 نمی خوام بگم برای من باش چون می دونم سهم یکی دیگه ای

نمی خوام بگم با من حرف بزن چون می دونم با من حرفی واسه گفتن نداری

 فقط میگم ...منو ببخش...منو ببخش چون عاشقت شدم

نمی بخشمت ....بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی 

 بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی

نمی بخشمت.... بخاطر دلی که برایم شکستی

بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی .

 نمی بخشمت .... بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی.

بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی

و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی.

شانـه‌هــای تو

 حتــی غریبــهها میدانند

کــه شانــههای غـرورت

تــشنه هـــق هـــق اســت

حتــی میدانند

که بــاید پلکهــایت را

دوســت داشــت

تــا آشنــایی را نشنــاسی .

میدانــی ؟

مــن هیــچ بـغضی را ارزان

نـفروختـــهام

تنهـــا

سـایـههـــای حضــورم راپــوششی میکنــم

    بــر شانـههــای عریــان غـرورت

  تــا ،غــریبــهای عبــور نـکـنـد


همسفر

تاهمسفرم عشق است در جاده تنهایی
از دست نخواهم داد دامان شکیبایی

تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم
چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی

از عشق تو سهم من ،همواره همین بوده است
رسوایی و حیرانی ، حیرانی و رسوایی

تو آتش و من دودم ،دریا تو و من رودم
هرچند محال اما ، چیزی است تماشایی

چندی است که پیوندی است پیوند خوشایندی است
بین تو و آیینه ،آیینه و زیبایی

من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش
من زین سو و تو زان سو ،می آیم و می آیی

با گردش چشمانت افتاده به میدانت
انبوه شهیدانت ،تا باز چه فرمایی

بی ساحل آغوشت آغوش سحرپوشت
چندی است که طوفانی است ،این دیده دریایی

 

بـغض


 حتــی غریبــه‌ها می‌دانند

کــه شانــه‌های غـرورت

تــشنه هـــق هـــق اســت

حتــی می‌دانند

که بــاید پلکهــایت را

دوســت داشــت

تــا آشنــایی را نشنــاسی .

می‌دانــی ؟

مــن هیــچ بـغضی را ارزان

نـفروختـــه‌ام

تنهـــا

سـایـه‌هـــای حضــورم راپــوششی می‌کنــم

    بــر شانـه‌هــای عریــان غـرورت

  تــا ،غــریبــه‌ای عبــور نـکـنـد

برای تو...برای اولین نگاه

 

سلام کردی

سلام کردم

و چه صادقانه بود اولین سلام

گرمی نگاهم را حس کردی؟

قلب عاشقم را چطور؟

و زبانی که ازشراره ی وجود تو به لرزه افتاده بود

یادش بخیر

نگاه های زیرکانه  تو

ودست پس زدن ها و پا پیش کشیدن های تو

اخم های تلخ تووتبسم هایی که دلت نمی خواست نشانش دهی

 و چه زیبا بود باران

و چه زیباتر بود چهره تو که ترنم باران آن را شسته بود

و این بود داستان اولین نگاه

نگاهی که آتش برجان من زد.


دوره ارزانی


چه کسی می گوید: که گرانی شده است ؟
             
دوره ارزانیست...
                              
دل ربودن ارزان، دل شکستن ارزان، دوستی ارزان است...
                              
دشمنی ها ارزان؛ چه شرافت ؟
 
تن عریان ارزان...
 
آبرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر ...

                                    
قیمت عشق چقدر کم شده است، کمتر از آب روان...
                                    
و چه تخفیف بزرگی خورده، قیمت هر انسان...

عشق

 

 رفتن دلیل نبودن نیست 


 
در آسمان تو پرواز می کنم


 
عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش


 
من بی زار از خود و کرده خویش


 
دل نامهربانم را بر دوش می کشم


 
تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم

 
 
در اوج نیزار های پشیمانی


 
و ابرهای سیاه سرگردان که با من از یک طایفه اند


 
سلام می گویم


 
تو باور نکن اما من عاشقم