-
من دوباره حاضرم
دوشنبه 6 شهریورماه سال 1385 12:15
من دوباره حاضرسختی کشیدنم من دوباره حاضرهیچ مهری ندیدنم من دوباره حاضرم سبز شوم با تو من دوباره حاضراز زندگی بریدنم من دوباره از تو زنده می شوم من دوباره در تو می میرم در پس این گیرودار آینده من دوباره آینده را از تو میگیرم من دوباره با کذب شروع می کنم من دوباره با تو گفت وگو می کنم با اینکه می دانم تو راضی نخواهی شد...
-
همه چیز درباره زندگی
دوشنبه 6 شهریورماه سال 1385 12:09
همه چیز درباره زندگی وقتی که پاییز میشه ، ماآدمها خوشمون میاد که پا رو برگها بزاریم و صدای خش خش اونا رو بشنویم و لذت ببریم. برگ یه روز تمام زندگی درخت بوده ! همه عشقش و همه امیدش!درخت همه شیره جونش رو به برگ میدادتا سبز بمونه و ازش جدا نشه ! آب و بادو خاک و همه و همه به درخت کمک میکردند و برگ زندگی شاهانه ای داشت....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1385 16:57
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ...
-
قصه
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1385 16:54
قصه ، قصه ی یه مرد قصه ی اشکای سرد کسی چشماشُ ندیده کی می دونه غرق درد ؟؛ واسه اون چشای نازت شب و روزشُ یکی کرد پا گذاشت تو جاده ی عشق تا تهِ گریه سفر کرد ؛ نیستی یک لحظه ببینی عاشقت داره می میره نفسای آخرینُ خیلی وقته که کشیده ؛ آسمون بی ستاره هر شبش تیره و تاره ماه پر غرورمونم واسه ی تو بی قرارِ؛ آی ستاره ، آی ستاره...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 شهریورماه سال 1385 15:18
برای آخرین بار صلیبی به او دادم با تعجب پرسید؟ ما که دیگر همدیگر را نخواهیم دید پس این صلیب برای چیست؟ گفتم بر سر هر گوری نشانی می گذارند تا نشانگر صاحب قبر باشد تو هم این صلیب را بر گردند بالای قلبت بیاویز تا نشانگر عشق من باشد.
-
آدمک
شنبه 4 شهریورماه سال 1385 12:34
آدمک آخر دنیاست ، بخند آدمک مرگ همین جاست ، بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست ، بخند دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست ، بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست ، بخند صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست ، بخند راستی آنچه به یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست ، بخند...
-
شمع
شنبه 4 شهریورماه سال 1385 12:31
ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است هنوز ای اشک آهسته بریز که غم زیاداست هنوز شمع سوزان توام اینگونه خاموشم نکن در کنارت نیستم اما فراموشم مکن
-
ای کاش معلم بودم
شنبه 4 شهریورماه سال 1385 12:21
ای کاش معلم جبر بودم تا توان عشق رو می نوشتم ... ای کاش معلم هندسه بودم تا قضیه دوست داشتن رو ثابت میکردم ... ای کاش معلم ادبیات بودم تا اسمم را در اسمت صرف میکردم ... ای کاش معلم شیمی بودم تا اسمم را با اسمت می امیختم و از آن عنصر عشق میگرفتم ... و ای کاش معلم زبان بودم و فریاد میزدم I LOVE YOU
-
خواهم رفت
شنبه 4 شهریورماه سال 1385 12:16
شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخن ات پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست! و اکنون دیر زمانی است که من...
-
عشق هرگز نمی میرد ....
پنجشنبه 2 شهریورماه سال 1385 11:18
نمی دانم این چندمین بار است که دست تو را گم می کنم . شاید شایسته دست مهربان تو نیستم ... اما مرا کودکی تصور کن ... یا شاخه گلی تنها در سیاره ات ... کنایه های من از سر خشم نبود ... تو عازمی و من تو را دوست میداشتم ... حال که می خواهی بروی برو ... میدانم که روزی دوباره دست تو را خواهم یافت .. هیچ دور نیست آن زمان ......
-
در شبی مهتابی که مانند غار تنهایی می ماند
چهارشنبه 1 شهریورماه سال 1385 18:16
در شبی مهتابی که مانند غار تنهایی می ماند فردی دل شکسته فریاد می زند عشق ممنوع , ممنوع , ممنوع زیر لب گفتم : مگر می شود آدم فقط یکبار عاشق شود عشق ابدی , فقط حرف است مگر می شود عشق ممنوع شود مگر می شود در ته این دالان تاریک در درون این شبهای مهتابی کسی عاشق نشود پس بدانیم که گر کسی عاشقی را جرم دانست آن نردبان این...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 مردادماه سال 1385 12:19
چی شد اون همه احساس اینو هرگز نمی دونم دیگه بسمه شکستن نمی خوام عاشق بمونم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 مردادماه سال 1385 12:17
-
این هم دو تا عکس جالب
دوشنبه 30 مردادماه سال 1385 16:52
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 مردادماه سال 1385 13:59
دیدمش از دور که می رفت اشک سردی تو چشاش بود اون نمی خواست بره اما... زنجیره اجبار به اش بود می شنیدم هق هقش رو که می گفت تا فردا بدرود لحظه های تلخ بود اما دل من منتظرش بود به سلامت ای همه کس می دونم که بر می گردی میدونم دلت همین جاست از دلم سفر نکردی خیلی زود رفت لب جاده اما من اونو می دیدم خداحافظ گفتنش رو خیلی روشن...
-
طراحی از نگاه
دوشنبه 30 مردادماه سال 1385 13:57
نگاهت طولانی ترین بوسه است به هنگام وداع که مرگ مرا در برق دشته جلادان به انتظار می کشد نگاهت سبزترین مزرعه است که پرنده سرگردان نگاهم را درآلاچیق مژگانت پناه می دهد نگاهت امن ترین جاده است برای گریز و بلندترین حصار است برای عزلت نگاهت آرام ترین رودخانه است که ماهیهای رنگین چشمانم را در عمق دریای چشمانت به بازی عشق وا...
-
خدایا می خواهم ...
دوشنبه 30 مردادماه سال 1385 13:54
خدایا می خواهم ... توان آن را داشته باشم که ادامه دهم اگر زمانه بر وفق مراد نگشت از نو آغاز کنم زیبایی را ببینم هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنند می خواهم... امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا تا رویاهایم همچنان ادامه یابد... و خردمند آنگونه که به آینده چشم داشته باشم...
-
بیهوده مرا چشم براه کردی
یکشنبه 29 مردادماه سال 1385 15:10
بیهوده مرا چشم براه کردی رفتی آن کاخ امیدی که بنا کردم ازعشقت خاکستری از آن تو بپا کردم و رفتی تو که دانی همه ترس من از هجر تو بود از دوری و عشق تو بود پس چرا شهر دلم را تو رها کردی رفتی به عشقم جفا کردی رفتی در توانم نبود دوری و هجر تو عزیز گویی که خواب است که اینگونه جفا کردی و رفتی
-
عشق یعنی.........
یکشنبه 29 مردادماه سال 1385 15:08
عشق یعنی شاعری دلسوخته عشق یعنی آتشی افروخته عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق یعنی خون لاله بر چمن عشق یعنی شعله برخرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن عشق یعنی یک تیمم، یک نماز عشق یعنی عالمی رازو نیاز عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر آذر زدن عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه عشق یعنی بیستون...
-
نظر
شنبه 28 مردادماه سال 1385 21:41
بچه ها چند وقته که دیگه بی معرفت شدید و نظر نمی زارین بابا به جان خودم من این مطالب رو به سختی گیر میارم و تو این وب می زارم ولی شما زورتون میاد یه نظر نا قابل به زارین
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 مردادماه سال 1385 11:42
برو ای هم بغض باران ... برو ای همسفر جاده های سرد... برو ای همدرد گریه ... هم بغض باران خدا حافظ .. خدا حافظ ... برو نگاهم بدرقه راهت ... برو مسافر ... اشک من دیگر نمیریزد به یاد خاطرات تو ... چشمهایم رو می بندم خدا حافظ .. خدا حافظ .. برو ای هم بغض باران خدا حافظ ... همدرد غمهایم .. دیگر نمیبارم ... برو دیگر که...
-
نمی خوام بگم.....
شنبه 28 مردادماه سال 1385 11:34
نمی خوام بگم..... نمیخوام بگم که قدر یه دنیا دوستت دارم... چون دنیا یه روز تموم میشه... نمیخوام بگم که مثل گلی... چون گل هم یه روز پژمرده میشه... نمیخوام بگم که سیاهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس... چون شب هم بالاخره تموم میشه... نمیخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی... چون اب که همیشه پاک نمیمونه... نمیخوام بگم که دوستت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 مردادماه سال 1385 11:21
باز از بوی درخت نفسم می گیرد چه کسی یاد تو را از دلم می گیرد حک شده روی دلم طرح زیبای درخت حک شده روی درخت طرح زیبای دو دل به گمانم دل من شهره شهر شده به گمانم دل تو با دلم قهر شده وای! این بوی درخت بدتر از زهر شده
-
به من گفتی
شنبه 28 مردادماه سال 1385 11:10
به من گفتی با هم باشیم و دلم ترسید. صدای زنگ خطرشو شنیدم . تو گفتی برای هم باشیم و من بیشتر ترسیدم. نکنه حرفات خام باشه. نکنه تو معنی عشق رو ندونی. نکنه بری و تنهام بذاری. دل من تنهاست و تنها تر بشه. من به تنهاییم عادت کردم اما دیگه نمی خوام توی این تنهایی , تنها و تنهاتر بشم من از عاشق شدن میترسم. بخاطر همین تنهام.
-
LOVE
شنبه 28 مردادماه سال 1385 10:51
-
ساحل دلتنگی
جمعه 27 مردادماه سال 1385 22:22
ازساحل دلتنگی تا دریای رسیدن یک موج فاصله. *** از شاخه های انتظار تا اسمون دیدن یک بال فاصله. *** ماهی بودم یا پرنده شاید... .... اما حالا درخت خشکم واز بهار تو تا زمستان من یک سال فاصله!!!
-
قسمت
جمعه 27 مردادماه سال 1385 22:20
قسمت ، دروغ عاشق و کلک به چشم بارونی ندیدن با چشم باز ، گریه برای یک نگاس ؛ قسمت یعنی قطع اُمید ، از هرچی دوست داشتنیه فراموشی خاطرات ، سفر به مرز عادتِ ، قسمت ، غبار آینه هاس ، ازش سریع باید گذشت ؛ قسمت ، جواب نامه هاس تو کاغذای خط خطی ؛ قسمت در آخر ، دو چشمِ ، دو چشمِ پُر ابر و سفید ، دو چشم پُر ز عادتُ ، پُر از...
-
زندگی
جمعه 27 مردادماه سال 1385 16:58
زندگی زندگی زیباست اما در قفا زندگی مرگ است اما بی جفا زندگی شوری است بی لهو و لعب زندگی مرگی است آبی تر ز شب زندگی هوشی است بی جریان عقل زندی مرگ است و مرگی بی سبب زندگی جان در حواشی غم است زندگی شیدایی بی غفلت است زندگی از هر چه داری بیش نیست زندگی از مردگان آگاه نیست زندگی با زندگی زندان ماست زندگی در نقطه ی عطفش...
-
عاشقان گیاهانند
جمعه 27 مردادماه سال 1385 16:55
عاشقان گیاهانند که میرویند...میمیرند سبز میشوند...میریزند باران که می بارد چتر نمیخواهند زمستان ها بی کلاه و پالتو نپوشیده می ایستند روی در روی و نگاه برف چشم در چشم یخ بندان بی شرمساری اندام برهنه شان از برگ عاشقان گیاهانند که ریشه هایشان فرو رفته است در کف دست من در استخوان کتف تو در جمجمه شکسته من و این خاطرات من و...
-
نبودن
جمعه 27 مردادماه سال 1385 14:13
نبودن، هرگز به تلخی; از دست دادن یک بودن نیست