-
سپندارمذگان
سهشنبه 29 بهمنماه سال 1387 09:06
این روزها همه جا یه صدا میاد! بین جوونا تو فر وشگاه ها همه وهمه میگن ولنتاین مبارک !!!!!! خیلی ها هم حتی نمی دونن ولنتاین کی بوده و این کشیش زمان قرون وسطی چرا باید سمبل عشق ما ایرانی ها بشه درحالی که ما آنچنان یادواره های عظیمی از عشق داریم "از خسروشیرین گرفته تا بیژن ومنیژه "که ولنتاین در مقابلش همچون...
-
بوسه ام را می گذارم پشت در
سهشنبه 29 بهمنماه سال 1387 08:59
بوسه ام را می گذارم پشت در قهرکردی , قهرکردم , سر به سر می روی در خلوت تنهایی ات می روم من هم , به تنهایی سفر آه .. اما بی تو , تنها می شوم بی تو تنها مرد شبها می شوم بی تو آخر , عشق هم بی معنی است بی تو من , شکل معما می شوم وب می دانم که نقطه ضعف نیست عشق قدرت می دهد , از ضعف نیست دوستت دارم و می دانم , تو هم دوستم...
-
شیشه ای می شکند ...
یکشنبه 27 بهمنماه سال 1387 23:36
شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد... چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید... شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس...
-
فراموشی
یکشنبه 6 بهمنماه سال 1387 13:20
روز تولدم را فراموش کردی..... گفتم گرفتاری سالگرد آشنائیمان را از یاد بردی.... گفتم مشکل داری زیبایی لبخندم را نادیده گرفتی..... گفتم غصه داری محبتهایم را از یاد بردی..... گفتم گله و شکایت داری ولی حالا خودم را فراموش کردی... نمی دانم چه بهانه ای برای دلم بتراشم
-
نگاه
یکشنبه 6 بهمنماه سال 1387 12:55
نگاه توست که رنگ دگر دهد به جها ن اگر که دل بسپاری به مهر ورزیدن اگر که خو نکند دیده ات به بد دیدن امید توست که در خارزار، کوه ،کویر اگر بخواهد ، صد باغ ارغوان دارد . دلت به نور محبت ، اگر بود روشن تو را همیشه چون گل ، تازه و جوان دارد فریدون مشیری
-
مرا از یاد می بری
شنبه 21 دیماه سال 1387 10:23
دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است آسمان های تو آبی رنگی گرمایش را از دست داده است زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زندگی می کنی بر زمین تو, باران چهره ی عشقهایت را پر آبله می کند پرندگانت همه مرده اند در صحرائی بی سایه و بی پرنده زندگی می کنی آنجا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود . دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه...
-
من نمی دانستم فلسفه دوستی ما انسان ها با یکدیگر چیست ؟
سهشنبه 17 دیماه سال 1387 23:01
من نمی دانستم فلسفه دوستی ما انسان ها با یکدیگر چیست ؟ شاید .....! ما انسان ها با هم دوست می شویم تا یکدیگر را در رسیدن به کمال کمک کنیم . با هم دوست می شویم تا طرف مقابلمان را شاد کنیم . و خودمان هم نشاط را مزه مزه کنیم . دوست می شویم تا تنهایی یکدیگر را فراری دهیم به سمت ابد. ما .... من نمی دانستم فلسفه دوستی من و...
-
باران
سهشنبه 10 دیماه سال 1387 15:05
باران که آمد، لبهایم باریدند چشمانم و دستهایم . باران که آمد، کوچه باغ من و تو تب کرد کلاغها خواندند گنجشکها زیر چتر هم بال گشادند باران که آمد، من ماندم و یک جفت پا در میانهی کوچهای بیعابر ...
-
کبوترهایمان
چهارشنبه 4 دیماه سال 1387 14:08
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است . روزی که دیگر درهای خانه هاشان را نمی بندند قفل افسانه ئیست و قلب برای زندگی بس است . روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی . روزی که...
-
تو که میدانی
دوشنبه 2 دیماه سال 1387 23:09
تو که میدانی من تنها از گوشه چشم تو بال میکشم به آسمان پر راز و آواز دنیا من ردپای مادینههای غریزه را بر شنهای ساحل تنت پی نخواهم گرفت من بانوی بیردپای دریای دل توام و هیچکس نخواهد فهمید که من عبور کردهام در سایهسار فانوس عشق ما پارههای گسسته عشقیم و روز پیوستن ما جهان یکپارچه خواهد شد
-
دوستت دارم چون ... .
دوشنبه 25 آذرماه سال 1387 13:53
دفتر عشـــق که بسته شـد دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم اونیکه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود بد جوری تو کارتو...
-
عاشقان را خوشدلی، تقدیر نیست
جمعه 22 آذرماه سال 1387 22:05
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زبان پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را،خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی، آن اسرار را، آن دو چشم مست آهووار را همچو رازی مبهم و سربسته بود چون من ا زتکرار، او هم خسته...
-
این سو...
پنجشنبه 21 آذرماه سال 1387 01:33
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه زیباست لحظه ای که سر نوشت با دسته...
-
کوچه
جمعه 15 آذرماه سال 1387 15:09
در میان کوچه باران تند می بارد هی فلانی کوچه را در یاب میتوان بی خود شد امشب در میان باد یکه و تنها ، دست بر دامان آسمان بیرنگِ بی رنگ است وای اما کوچه با من، ناله می خواند خواب، بیدار است آب، آتش بازی درد است دیده ام با اشک خندان است با توام ای دوست ناخدا اینجاست تا خدا را در میان شعله و سرما سر فرو گردد وای اما کوچه...
-
لحظه ها
چهارشنبه 13 آذرماه سال 1387 00:05
لحظه ها لحظه ها جاری شدند یک به یک خالی شدند : لحظه ای در اوج ِ بیداری لحظه ای در عمقِ بیزاری لحظه هایی : با دلی شاد و لبی خندان لحظه هایی : با دلی غمناک و گریان ... و من سوارِ اسب ِ تقدیر همچنان، می سرودم : ندامت، حاصلِ رنج است . ندامت، درد ِ بی درمانِ رسوائی ست . ندامت، سایه ی شوم ِ گناه است . ندامت، پاره ی عمری...
-
تلافی
دوشنبه 11 آذرماه سال 1387 14:51
دست از سر ما بردار، کنار تو نمی مانم یه روز می گفتم عاشقم، اما دیگه نمی تونم تقصیر هیچ کس دیگه نیست، قصه ما تموم شده حیف همه خاطره ها ، به پای کی حروم شده دروغ می گفتی که برم، از بی کسی دق می کنی اشکاتو باور ندارم ، بی خودی هق هق می کنی یادم می افته لحظه ای که دست تو رو شد برام قسم می خوردی پیش من ، که جز تو عشقی نمی...
-
شعری نگفته ام که بنویسم تا بگویی , وای چه زیباست...
شنبه 9 آذرماه سال 1387 01:34
شعری نگفته ام که بنویسم تا بگویی , وای چه زیباست ... تنها چند خط گریسته ام میان دفتری که سالهاست لذت خودکاری را به خویش ندیده است : من نمیدانم چرا سهراب گفت : " چشمها را باید شست جور دیگر باید دید " من همه چیز را همانگونه که هست می بینم آیا آن کودکی را که دراز کردست دست و یا آ ن گل که ز بی مهری دهر پژمردست و...
-
کسی میخواهم
شنبه 25 آبانماه سال 1387 22:51
کسی می خواهم، نمی یابمش می سازمش روی تصویر تو و تو با یک کلمه فرو می ریزی اش تو هم کسی می خواهی، نمی یابیش می سازی اش روی تصوی من و من نیز با یک کلمه ... اصلا بیا چیز دیگری نسازیم و تن به زیبایی ابهام بسپاریم فراموش شویم در آن چه هست روی چمن های هم دراز بکشیم به نیلوفرهامان فرصت پیچش بدهیم بگذار دست...
-
خیال
جمعه 10 آبانماه سال 1387 23:06
تو در کنار من بشینی؟...... محال بود هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود چشمان مهربان تو پاک و زلال بود پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود نشنید لحن عاشق من را نگاه تو پرواز چشم های تو محتاج بال بود سیب درخت بی ثمر آرزوی من یک عمر مانده بود ولی کال کال بود گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت گفتی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 آبانماه سال 1387 10:01
کسی میخواهم، نمییابمش میسازمش روی تصویر تو و تو با یک کلمه فرو میریزیاش تو هم کسی میخواهی، نمییابیش میسازیاش روی تصوی من و من نیز با یک کلمه ... اصلا بیا چیز دیگری نسازیم و تن به زیبایی ابهام بسپاریم فراموش شویم در آنچه هست روی چمنهای هم دراز بکشیم به نیلوفرهامان فرصت پیچش بدهیم بگذار دستهایم در آغوش راز...
-
هنوز هم باید رفت
دوشنبه 6 آبانماه سال 1387 11:19
تازه از راه رسیده بودم پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم آسمان صاف و بی نهایت بود و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی جاده ها پر از حس همیشگی و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم در امتداد جاده گام بر می داشتم طنین گامهای سنگینم دلواپسی های جاده را تشدید می کرد به...
-
مرا در اوج می خواهی؟
جمعه 3 آبانماه سال 1387 22:23
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست مرا در اوج می خواهی؟ تماشا کن ، تماشا کن دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده...
-
چرا تورا ساختم ؟
دوشنبه 29 مهرماه سال 1387 12:55
چرا تورا ساختم ؟ چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟ حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی و چه ناگاه مرا در آتش عشق...
-
آیا می شناسیدم؟
شنبه 27 مهرماه سال 1387 12:11
نام من عشق است آیا می شناسیدم؟ زخمی ام - زخمی سراپا م یشناسیدم؟ با شما طیکردهام راه درازی را خسته هستم- خسته آیا می شناسیدم؟ تا غزلهای شماها، می شناسیدم؟ این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است من همان خورشیدم اما، می شناسیدم پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا، می شناسیدم؟ میشناسد چشمهایم چهرههاتان را...
-
غروب
پنجشنبه 25 مهرماه سال 1387 21:38
تا کی آسمان را بنگرم تا طلوع خورشید فروغ من باشد آنکه در پس خانه ای تاریک غربت تاریک نشینان تصویر کرد، اما روشنایی خودش را هیچ کس باز نیافت،هیچ کس ... نمی دانم مغرضان پاکی ات را به قطره های چکیده از آسمان افکارشان می آلودند، کوته نظران و باطل اندیشان روشنایی چه چیز را می آلودند؟ روشنایی چه چیز را می آلودند؟ من تو را...
-
این سوی ...
دوشنبه 22 مهرماه سال 1387 23:50
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه زیباست لحظه ای که سر نوشت با دسته...
-
عشق بی پایان
شنبه 20 مهرماه سال 1387 11:20
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد،...
-
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
شنبه 20 مهرماه سال 1387 11:18
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسید عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد...
-
بهانه
شنبه 20 مهرماه سال 1387 11:15
آنگاه که خنده بر لبت میمیرد چون جمعه پاییز دلم میگیرد دیروز به چشمان تو گفتم که برو امروز دلم بهانه ات میگیرد
-
داستان
پنجشنبه 18 مهرماه سال 1387 14:36
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این...