-
هنوز هم باید رفت
سهشنبه 16 مهرماه سال 1387 13:00
تازه از راه رسیده بودم پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم آسمان صاف و بی نهایت بود و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی جاده ها پر از حس همیشگی و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم در امتداد جاده گام بر می داشتم طنین گامهای سنگینم دلواپسی های جاده را تشدید می کرد به...
-
خداوندا مرا دریاب
دوشنبه 15 مهرماه سال 1387 01:17
خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم تمام تن شدم زخمی ز تیغ هم قطارانم خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان همانهایی که...
-
ساحل سرخ
یکشنبه 14 مهرماه سال 1387 12:51
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس عشقمو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 مهرماه سال 1387 22:23
حالا من یه گوشه تنهام با یه عکس یادگاری رفتی بی وفا و گفتی که منو دوسم نداری حالا باز دوباره بارون می خوره رو تن شیشه اخه چی کم شده از تو که می ری واسه همیشه عزیزم دنیا کوچیکه تو بگو اخه کجایی یاد تو می افتم هر وقت هی می گم جای تو خالی هی میگم جای تو خالی تو شبای پر ستاره دل من هواتو داره یاد من می مونه نیستی بودنت...
-
داستان
چهارشنبه 10 مهرماه سال 1387 22:47
کنار پنجره ایستاده بودم و به آسمان آبی نگاه میکردم. لحظه ای چشم به کسی افتاد که جلوی در خانه ام نشسته بود. در خانه را باز کردم و رفتم پیشش کنارش نشستم. از او پرسیدم اسمت چیه؟ اهل کجایی؟ چرا اینجا نشستی؟ اما جوابی نداد به من نگاه کرد و آهی بی صدا کشید. گفتم شاید خسته است و نمی تواند حرف بزند. او را با خودم به داخل خانه...
-
برو ای دوست برو
جمعه 5 مهرماه سال 1387 11:22
برو ای دوست برو برو ای دختر پالان محبت بر دوش دیده بر دیده من ، مفکن و نازم مفروش من دگر سیرم ... سیر ... بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست کم بگو جاه تو گو ؟ مال تو کو ؟ برده زر کهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر گر طلا نیست مرا ، تخم طلا ... مردم من زاده رنجم و پرورده دامان شرف آتش سینه...
-
بی تو تنها مانده ام
چهارشنبه 3 مهرماه سال 1387 22:31
ای تو آمده از شهر دلربایی ای تو از جانم گرفته غم بی صدایی من با تو آمدن را دوست دارم من دوست داشتنم را با تو دوست من آسمانم را برای تو کنار گذاشته بودم تو رفتی بی من ، من بی تو تنها مانده ام تو یک شهر بودی ، من یک کوچه پر از برگهای تنهایی ای تو از سکوت جان گرفته جان من را با سکوت خویش نگیر جای پاهایت از کوچه خیالم رد...
-
اشک
سهشنبه 2 مهرماه سال 1387 01:24
اشکهایت را هدیه کن بر چشمان من طاقت ندارم طلوع چشمانت با اشک ببینم تنهایی را به دشت تنهایی سوق دهیم باور تنهایی را تا اعماق دریا فرو بریم اما چرا بیهوده سخن می گویم که تو را در پیچ و پس جاده های گم کرده ام تو گفتی رفتنم اجباریست کاش آن قلب چوبی را برایم هدیه نداده بودی که دل پر ازعشقم را برایت هدیه کنم با تو بودن رازی...
-
من تو را به کسی هدیه می دهم که .......
شنبه 30 شهریورماه سال 1387 14:22
من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر. من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد. من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 شهریورماه سال 1387 21:38
حرفهای تو زخم زبون نگاه تو به این و اون یه روز میگی برو نباش یه روز میگی پیشم بمون خوب می دونی دوست دارم سر به سر دلم نذار یا تو بمون تو قصه هام یا برو ، اسممو نیار یه روز میگی دوستم داری یه لحظه آروم نداری فرداش با من قهر می کنی کاری به کارم نداری آخ چی می شد با دل من نامهربونی نکنی همه اش به من وعده ندی شیرین زبونی...
-
باید عاشق شد
چهارشنبه 27 شهریورماه سال 1387 23:17
باید عاشق شد و خواند باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد می خواند باید عاشق شد و رفت چه بیابانهایی در پیش است رهگذر خسته به شب می نگرد می گوید : چه بیابانهایی باید رفت باید از کوچه گریخت پشت این پنجره ها مردانی می میرند و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند پشت دیوار کسی دریاواری بیدار به زنان می...
-
عشق
سهشنبه 26 شهریورماه سال 1387 12:52
هرجا از عاشقی بپرسید که عشق چیست تنها به زخمهای خود اشاره می کند . عشق حاشیه انسان بر کتاب آفرینش است ، عشق سرطان دوست داشتن است ، عشق خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است ، عشق لک لکی است که که روی درخت خاطرات لانه دارد ، عشق دل ماست تقسیم بر همه زیباییها ، عشق همان است که دل ما در آن قرار ملاقات می گیرد ، عشق عقد...
-
بی وفایی تا به کی
دوشنبه 25 شهریورماه سال 1387 14:48
دیر گاهیست دل من می پندارد دل هر کس دل نیست قلبها از آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند بی وفایی تا به کی از پا فتادم نازنین بر دلم از عشق تو داغی نهادم نازنین من که هم چون کوه بودم در دیار عاشقان برگ کاهم کردی دادی به بادم نازنین
-
یک شبی
چهارشنبه 20 شهریورماه سال 1387 15:58
یک شبی ولی مطمئنم عشق بال می شود راهیِ جادههای روشن خیال میشود ماهیای میپرد به سمت آسمان یک شبی مطمئنم عشق باله میشود راه های دور مثل کاغذی مچاله میشود و پرندهای شناکنان میرود به قعر آبهای بیکران بعد از آن روی نقشههای عاشقی سرزمین تازهای آفریده میشود و پرنده ماهیای بال و پر زنان، شناکنان هم در آب و هم در آسمان دیده...
-
باورم شده بود!
سهشنبه 19 شهریورماه سال 1387 21:30
گر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد، می خواهم بگویم : سلام ! اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد، می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم ! از کوچه های بی چراغ ! از این حصار ِ هر ور ِ دیوار ! از این ترانه ی تار ... مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت ! کم کم این حکایت ِ دیده و دل، که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 شهریورماه سال 1387 21:51
زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود روزگار روبه راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت تو دعای کوچک منی بعد هم مرا مستجاب کرد پرده ها...
-
شرط عشق(داستان)
سهشنبه 12 شهریورماه سال 1387 00:27
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستر ی شد. نامزد و ی به عی ادتش رفت و در می ان صحبتهای ش از درد چشم خود نالی د. بی مار ی زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عی ادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالی د. موعد عروسی فرا رسی د. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و...
-
عاشق تنها
یکشنبه 10 شهریورماه سال 1387 14:10
امشب همه چیز رو به راه است همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با ی اد تو " تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم ! تو...
-
ادعای عاشقی
پنجشنبه 7 شهریورماه سال 1387 22:11
با عـُبـور بـادهـایِ در گـذر قاصدی می آید آ یا از سفر؟ آخرش غـَلیانِ بُغضِ بی قرار می زنـد بـر آبـهـایِ بی گدار آن تَعَلّل هایِ قلب و خامی اش قِصّه هایِ تـَلخِ نا فرجامی اش تا که با جانَت سرِ ِ بازی نداشت غم مَجال صَحنه پردازی نداشت دل ولی هرگز شَبیخونی نکرد خار ِغـم در پـای مجنونی نکرد بَند بَندِ بودنَش را می گُسَست...
-
خداحافظ
پنجشنبه 7 شهریورماه سال 1387 10:34
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم؟ خداحافظ ، تو...
-
سلام
سهشنبه 5 شهریورماه سال 1387 12:05
سلام دوستان شرمنده که ادو سه هفته نبودم یکسری مشکلات داشتم که باید حلشون می کردم ولی حالا دوباره بر گشتم اینم اولین پست با عـُبـور بـادهـایِ در گـذر قاصدی می آید آیا از سفر؟ آخرش غـَلیانِ بُغضِ بی قرار می زنـد بـر آبـهـایِ بی گدار آن تَعَلّل هایِ قلب و خامی اش قِصّه هایِ تـَلخِ نا فرجامی اش تا که با جانَت سرِ ِ بازی...
-
داستان(رفیق )
یکشنبه 2 تیرماه سال 1387 12:08
چارلی و آنتیمو با آنکه ملیتشان با هم فرق داشت اما رفاقتشان آنقدر قوی بود که زبانزد بچه های دانشگاه بودند.به شکلی که در سال آخر وقتی آنتیمو نتوانست 6 واحد را بگذراند چارلی هم در جلسه امتحان برگه هایش را سفید داد تا رفیقشسال آخر را تنها نباشد ! اما پس از فارغ التحصیلی و از وقتی آنتیمو ازدواج کرد میانشان فاصله افتاد و...
-
سنگدل
شنبه 1 تیرماه سال 1387 06:22
جان من , سنگدلی...!دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است چشم امید به روی تو گشادن غلط است روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است رفتن اولاست , ز کوی تو ستادن غلط است جان شیرین به تمنای تو تو دادن غلط است تو نه انی که غم عاشق زارت باشم چون شود خاک بر ان خاک گزارت باشم مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست...
-
آخرین تماس
جمعه 17 خردادماه سال 1387 12:24
توی آخرین تماست گفتی از یاد تو رفتم گفتی عاشقی دروغه از هوس بود هر چی گفتم دلمو چه ساده باختم به نگاه پر فریبت چه آتشی می سوزونه اون دو تا چشم نجیبت دیگه حرمتی نذاشتی واسه این دل دیوونه دلمو شکستی ، باشه تو فقط یادت بمونه بعد تو جایی ندارم واسه موندن ای غریبه رفتنت راستی محضه، نه دروغه نه فریبه
-
هی فلانی
چهارشنبه 15 خردادماه سال 1387 00:42
هی فلانی زندگی شاید همین باشد یکفریب ساده و کوچک آن هم ازدست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جزبا او نمیخواهی ! من به گمانم زندگی باید همین باشد آه....آه،اما او چرااین را نمیداند؟ او چرا اینقدر غافل است از من؟ من نمی دانم چرا طاووس من این رانمی داند که دل من هم دل است آخر سنگ و آهن نیست
-
می خوانمت……
یکشنبه 12 خردادماه سال 1387 20:28
می خوانمت به نام سزاوار دیگری ای انکه از حریم تکلم فراتری می ایی و به وزن صداقت برای عشق صدها غزل , شقایق ابی می اوری بر عجز ناتمام افقهای شبزده اعجاز پر فروغ طلوع مکرری تو قبله گاه باور چندین طلوع سبز معبود بی نیاز هزاران صنوبری می خوانمت به نام غریبه به نام خویش می خوانمت به نام سزاوار دیگر ی...!
-
اگر می دانستی
چهارشنبه 8 خردادماه سال 1387 08:18
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش...
-
بر روی آب که رسیدی، خوش باش، رقص کن، مست باش!
سهشنبه 7 خردادماه سال 1387 13:46
بر روی آب که رسیدی، خوش باش، رقص کن، مست باش ! راستی ! در بازیت برروی آب، حواست بر دوردست ها نیز باشد . قایقی خواهد آمد با پارو های آبی رنگ بر روی آب و در روی آن دخترکی سپید را خواهی دید که پیراهن سرمه ای بر تن دارد و گیسوانش را در معبر عطر و باد های خوشبوی دریا رها کرده است . سراغ تو اگر آمد، مهربان باش ناز مکن ....
-
تــا ابـــد دوستت دارم
دوشنبه 6 خردادماه سال 1387 20:00
اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند : آن وجودی را که زمانی با تو میدیدند که بود؟ بگو: دنیایی از عشق بود که درحسرت رسیدن به کرانه عشق مرد . بگو: دیوانه ی بت پرستی بود که بتش را دیوانه وار دوست می داشت . بگو: اشک در بدری بود که به هیچ دیده ای به جز دیده ی من آشیان نداشت . بگو: برای اندک زمانی با من بود ولی تا آخرین لحظه هایش...
-
بی تو
یکشنبه 5 خردادماه سال 1387 19:38
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم ،صید افتاده به خونم تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم ؟ بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم ! تو ندیدی ٬نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی چون در خانه ببستم ،دگر از پای نشستم گوئیا زلزله آمد،گوئیا...