-
تنها مانده ام
شنبه 4 خردادماه سال 1387 18:46
در کنار تلی از خاکستر تنها مانده ام... خاکستری از تمام خواستن ها و دل بستن ها... از امید و عشق ...خاکستری از جنس عبور سکوت را می نگرم که چگونه در همسایگی اش محمل گزیده ام و او پر هیاهو تر از همیشه فریاد میکشد...اطرافم جز استخوانهای سردی که صدای خرد شدنشان غرش باد را خاموش میکند هیچ چیز نمی یابم...دوباره گم شدم در میان...
-
دل بیمار
جمعه 3 خردادماه سال 1387 11:25
دلم بیمار ،تنم بیمار درخت دوستی ام بی بار بی بار دلم آزرده و گونه هایم زرد تقدیر مرا ،سوخته همره کِشته هایم کرد از خدا خواهم دیگر ایکاش نفس نبود پرنده آرزوهایم دیگر در قفس نبود جسمم به زیر خاک و روحم خارج از تعلق دساتنم همره گوشهایم خالی از رنگ تملق داشتم یگانه پوشینه ای پاک پاک تا بپوشانم این سینه چاک چاک سبک و بی...
-
بدان که دوستت دارم...
پنجشنبه 2 خردادماه سال 1387 10:08
آسمان را که مینگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد ... دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر ...آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است ... آنجا که نام من آغاز میشود...آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش نفس میکشم...فانوس ستاره ها را خاموش میکنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها پنهان میکنم ...تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم...
-
نقطه سر خط
چهارشنبه 1 خردادماه سال 1387 09:22
زندگی نقطه سر خط بی وفایی شده عادت تو نوشته بودی دیدار سه تا نقطه به قیامت زندگی نقطه سر خط تلگرافی شده نامت قلبمو مچاله کردی لای... نامت عزیزم نقطه ته خط برو با خیال راحت به تو تقدیم این ترانه عوض جواب نامت زندگی نقطه سر خط برو با خیال راحت به تو تقدیم این ترانه عوض جواب نامت با سه حرف تلخ و دلگیر مختصر مفید و ساده...
-
پرنده
سهشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1387 16:43
پرنده هنوز هم پس از گذشت سالها آنچه را که در گوشم زمزمه می کردی با گلویی بغض آلود و چشمانی اشک بار با خود نجوا می کنم ، روزهای آشناییمان بسان شب و روز از جلوی چشمانم می گذرند . گفتم : مجنون صحرا را چه بنامم ؟ گفتی : پرنده ، با حیرت پرسیدم چرا پرنده ؟! شتابان گفتی چون می خواهم دور سرت بگردم فقط آب و دانه ام از تو ،...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1387 15:38
گریه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بیمار من است فکر کردم که او یار من است نه ! فقط در فکر آزار من است نیتش از عشق تنها خواهش است «دوستت دارم» دروغی فاحش است یک شب آمد ، زیر و رویم کرد و رفت بغض تلخی در گلویم کرد و رفت پابند جستجویم کرد و رفت عاقبت بی آبرویم کرد و رفت این دل دیوانه آخر جای کیست؟ آنکه لیلایش منم ،...
-
هر چه هستی باش
یکشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1387 10:55
هر چه هستی ، باش با توام ای لنگر تسکین ! ای تکانهای دل ! ای آرامش ساحل ! با توام ای نور ! ای منشور ! ای تمام طیفهای آفتابی ! ای کبود ِ ارغوانی ! ای بنفشابی ! با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین ! با توام ای شادی غمگین ! با توام ای غم ! غم مبهم ! ای نمی دانم ! هر چه هستی باش ! اما کاش ... نه ، جز اینم آرزویی نیست : هر...
-
بغض
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1387 12:10
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای ، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو...
-
تو که باشی
جمعه 27 اردیبهشتماه سال 1387 21:46
تو که اینجا باشی دنیا سهم من، میشه همیشه روزای آفتابی من بی تو که ابری نمیشه بیخیال از اینجا رفتی پشتسر نگاه نکردی تودلت نگفتی پس اونهمه خاطره چی میشه اگه مهربون میموندی، دیگه تنها نمیموندم خودمو پیدا می کردم توی شب جا نمیموندم لااقل یه بار بیانصاف یه سلامی ، یه کلامی کاشکی همون لحظه اول نامههاتو میسوزوندم...
-
همسایه خدا بودیم ...
پنجشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1387 12:20
ما همسایه خدا بودیم ... شاید مرا دیگر نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری، اما من تورا خوب می شناسم.ما همسایه شما بودیم شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا . یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی . زیر بال فرشته ها قایم می شدی .و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم خوب یادم هست که آن...
-
من دگـر خـسته شـدم
سهشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1387 13:17
خانه ام بی آتش ، دست هایم بی حس و نگاهم نگران ... می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!! راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ، پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!! می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ... می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ، طاقتش را داری...
-
ای...
دوشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1387 09:52
هر چه هستی ، باش با توام ای لنگر تسکین ! ای تکانهای دل ! ای آرامش ساحل ! با توام ای نور ! ای منشور ! ای تمام طیفهای آفتابی ! ای کبود ِ ارغوانی ! ای بنفشابی ! با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین ! با توام ای شادی غمگین ! با توام ای غم ! غم مبهم ! ای نمی دانم ! هر چه هستی باش ! اما کاش... نه ، جز اینم آرزویی نیست : هر چه...
-
چرا دیر کرده است؟
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1387 21:25
پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟ خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است . تنها دقایقی دیر کرده است. گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است! خندید به سادگیم آیینه و گفت : او احساس پاک تو را زنجیر کرده است. گفتم از عشق من چنین سخن مگوی! گفت : خوابی... سالهاست که دیر کرده است.......
-
باز هم
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1387 16:06
باز هم با نام تو افسا نه اى گلریز شد باز هم در سینه ام عشق تو شور انگیز شد باز هم همراه بوى میخک و محبو به ها خاطراتم پر کشد با یاد تو در کوچه ها باز هم وقتى نگاهت گیرد از من فاصله دیده ام مى بارد اما نم نم و بىحوصله باز قلب پنجره بر روىمن وا مى شود باز هم پروانه اى در باغ پیدا مى شود باز هم لاىکتابم مىنهم یک شاخه...
-
با همین
پنجشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1387 11:53
با همین چشم ، همین دل دلم دید و چشمم می گوید آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،هیچ چیز نیست زیرا همه چیز زیباست ،زیاست ،زیباست و هیچ چیز همه چیز نیست و با همین دل ، همین چشم چشمم دید ، دلم می گوید آن قد که زشتی گوناگون است ،هیچ چیز نیست زیرا همه چیز زشت است ، زشت است ، زشت است و هیچ چیز همه چیز نیست زیبا و زشت ، همه...
-
کوچه
چهارشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1387 17:46
بی تو، مهتاب، شبی باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدا تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید. باغ صد خاطره خندید. عطر صد خاطره پیچید. یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم، پر گشودیم و در ان خلوت دل خواسته گشتیم، ساعتی بر لب آن جوی...
-
پریشان مرد
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1387 14:29
دیگر کنون دیری و دوری ست کاین پریشان مرد این پریشان پریشانگرد در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن جمله تن ، چون در دریا ، چشم پای تا سر ، چون صدف ، گوش است لیک در ژرفای خاموشی ناگهان بی ختیار از خویش می پرسد کآن چه حالی بود ؟ آنچه می دیدیم و می دیدند بود خوابی ، یا خیالی بود ؟ خامش ،...
-
مرگ همکار(داستان)
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1387 12:55
مرگ همکار یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود : « دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم .» در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان...
-
گوسفند سیاه(داستان)
یکشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1387 10:54
گوسفند سیاه - ایتالو کالوینو* شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون...
-
::: خاربار فروش و خدا :::(داستان)
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1387 17:09
زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت :...
-
خسته ام
جمعه 13 اردیبهشتماه سال 1387 14:15
از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم دیگر از این حصار دل آزار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1387 19:17
روزنامه پیچیدم ، توی جعبه ای گذاشتم ... خوب و محکم اونو بستم ، راه دیگه ای نداشتم بردمش اداره ی پست ، دادمش برات بیارن ... دل ُ تحویل نگرفتن ، پیش ِ بسته ها بزارن گیر دادن دلت بزرگ ِ ، نمی شه اونو فرستاد ... مونده بودم چه کنم من ، دل من یاد تو افتاد یاد ِ اون روزی که قلبت یه دفعه مثل یه سنگ شد ... خاطراتت یادم اومد،...
-
من با توئم هر جا که هستی
دوشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1387 14:22
باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من ازمن به من نزدیکتر تو ازتو به تو نزدیکتر من باور نکن تنهاییت را تا یک دلو یک درد داری تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گذاری دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهاییت را هرجای ای دنیا که باشی من با توئم تنهای تنها من با توئم هر جا که هستی حتی اگر با هم نباشیم حتی اگر یک...
-
نشان لیاقت عشق
شنبه 7 اردیبهشتماه سال 1387 10:20
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند....
-
چگونه؟
جمعه 6 اردیبهشتماه سال 1387 21:10
هزاران بار در حریق چشمانت سوختم ای ماندنی ترین نگاه هزاران بار در طوفان نیستی ات گم شدم ای ماندنی ترین هستی هزاران باردر ساز شعرت رنگ شدم ای فریبنده ترین شعر هزاران بار از جام باده ات مست شدم ای لبریز ترین مستی حال به من بگو در زیبا ترین نگاه ماندنی ترین هستی فریبنده ترین شعر و لبریز ترین مستی چگونه فقط کوچه های ذهنم...
-
هر چه
پنجشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1387 09:51
هر چه تردید شدند عشق به پایان نرسید ماه در مهر تو محصور شد آبان نرسید می شکستند مرا تا که مرا ابری تر ... ابرها هم متراکم شد و طوفان نرسید باد هی بال کبوتر به حیاطم آورد نامه های تو ولی از تو چه پنهان نرسید مشهد عشق تو را صحن دلم می طلبید چشم آهوی من اما به خراسان نرسید چمدان سفر از حسرت دیدار تو پر مثل هر روز قطار...
-
پروردگارا...
سهشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1387 13:53
پروردگارا برمن نظر کن، اما نه به اندازه ی ارزش و لیاقتم زیرا از آن بی بهره ام . بلکه به اندازه ی عشقم،به اندازه ی اشتیاقم،به اندازه ی نیازم . نه نیاز به آسایش، نیازبه رسیدن . توجهم کن وفراموشم مکن،نه به اندازه ی عشق ونیازم زیرا بسیار ناچیز است . بلکه به اندازه ی کرامت ورحمتت . یاریم کن،نه به اندازه ی استحقاقم بلکه به...
-
مرگ
دوشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1387 12:39
بالای گور خود می ایستم چه می بینم میان کفن پوش سپیدی خوابیده ام آرام و بی صدا قاتل جان خود بودم کنار مزارم می نشینم دست روی صورتم می کشم برای خود گریه می کنم کسی نیست.......... کسی نیست یاد زنده بودنم آزارم می دهد یاد روزی که تنهایی ام را فروختنم اما فردا دوباره پیش خودم بود یاد قلب شکسته ام را که از زیر پای عشق جمع...
-
یادت می آید
یکشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1387 15:58
یادت می آید آنروز را که برای بار نخست چشمم به تو افتاد؟ من تو را ستودم وتو را چه زیبا یافتم که انگار بهترینی و که انگار بی نظیری دقایق من با خاطره تو می گذشت و ساعات تنهاییم با رویای تو سپری می شد یادت می آید آنروز از نگاهم پی به راز درونم بردی و مرا در پنهان کردن رازهای درونیم چقدر ناشی یافتی؟ نگاههای منتظرم را یادت...
-
ســــــلام !
شنبه 31 فروردینماه سال 1387 17:19
تو اومدی دوباره ؟ ســــــلام ! از دیدنت نه از اومدنت خوشحالم خیلی وقت بود که دیگه سایه ات نگام رو آغشته از عطر حضورت نمی کرد خوش اومدی ای مسافر ! باید بگم چه دیر اومدی یا چه زود دیر می شه .... چه زود خورشید کوله بارش رو بست و رفت چه زود آسمون تار شب خندید و ماه رو پشت دستاش قایم کرد پنجره رو نگاه کن بهش قول دادم که...