-
من به اندازه نادیدن تو بیمارم
جمعه 30 فروردینماه سال 1387 10:33
من به اندازه نادیدن تو بیمارم و به شوق نگهت شب همه شب بیدارم ثانیه.روز.زمان.ساعت و من دلتنگم دیگر از هرچه دروغ است و کلک بیزارم خسته از هرچه که بی تو به سرانجام رسید خسته از شعر و هر صحبت طوطی وارم گرمی وحرم حضورت بدنم را سوزاند نکند خوابم و یارب نکند تب دارم؟ گرم صحبت شدم و هیچ نمی دانستم ساعتی هست که هم صحبت این...
-
زمـــــزمــه
چهارشنبه 28 فروردینماه سال 1387 22:37
من همان شبان ِ عاشقم سینه چاک و ساکت و غریب بی تکلّف و رها در خراب ِ دشتهای دور ساده و صبور یک سبد ستاره چیده ام برای تو یک سبد ستاره کوزه ای پُر آب دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب یک رَدا برای شانه های مهربان تو ! در شبان ِ سرد چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو در هجوم درد ... من همان بلال ِ الکنم ، در تلفظ ِ تو ناتوان وای...
-
آنقدر... که
سهشنبه 27 فروردینماه سال 1387 19:28
آنقدر ... آنقدربلندی که دستم نمیرسد از جیبهایت ترانه بردارم آنقدر دوری که نمیدانم برای دیدنت چند حادثه بمیرم آنقدرپیدائی که نمیدانم در خواب کدام ستاره قطبی گم ات کرده ام با این همه حرف نیامدنت که می شود باران را ورق میزنم که بیائی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 فروردینماه سال 1387 15:35
دست عشق از دامن دل دور باد! می توان آیا به دل دستور داد؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست! باد را فرمود: باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بی گذاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد
-
دوستت دارم...
یکشنبه 25 فروردینماه سال 1387 15:47
تو رو دوست ندارم … نه دوستت ندارم اما...اما نمی دونم چرا وقتی نیستی غصم می گیره حسودیم می شه به اون آسمون آبی بالا سرت هایی که واسه ی تو چشمک می زنن اون ستاره حسود نیستم به خدا من نمی دونم چرا کارات همشون واسم قشنگن نمی دونم چرا اونایی که دوسشون دارم مث تو نیستن؟ دوستت ندارم اما وقتی نیستی از همه چی متنفر می شم باور...
-
(خوش خیال کاغذی)
شنبه 24 فروردینماه سال 1387 19:55
(خوش خیال کاغذی) دستمال کاغذی به اشگ گفت : « قطره قطره ات طلاست یک کم از طلای خود حراج می کنی؟ عاشقم با من ازدواج می کنی؟ » اشک گفت : « ازدواج اشک و دستمال کاغذی ! تو چه قدر ساده ای خوش خیال کاغذی ! توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی پس برو و بی خیال باش عاشقی کجاست تو فقط دستمال باش »...
-
احساس
جمعه 23 فروردینماه سال 1387 10:46
من اکنون احساس می کنم بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم، تنها مانده ام. و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم. و اعماق آسمان ساکت را می نگرم. و خود را می نگرم. و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ، این سوال همواره در بیش نظرم بدیدار است، و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر، که تو اینجا جه می کنی؟ امروز به...
-
همیشه مثل همیشه
سهشنبه 20 فروردینماه سال 1387 17:33
دل خسته ام باز امشب زین اسمان همیشه کو بال های پریدن ای مهربان همیشه ماییم و ذوقی که شاید حرفی ندارد بگوید برخیز و مارا غزل کن ای مهربان همیشه هنگام از تو سرودن ماییم و ذوقی گلو گیر ماییم و لکنت زبانی این ناتوان همیشه در سفره گرم ما بود ان روزها نان و لبخند صبحانه گرم ما کو؟کو اب و نان همیشه؟ یک مشت نقل ستاره یک اسمان...
-
دعوت نامه
دوشنبه 19 فروردینماه سال 1387 11:55
جدیداً با چند تا از بچه ها به سایت راه انداختیم تقریباً سایته کاملیه خوشحال می شم اگه بیاید و یه سری بهش بزنید آدرسشم اینه WWW.VORUJAK.COM
-
ای عشق
دوشنبه 19 فروردینماه سال 1387 11:49
ای عشق هر چه هستی هرچند سرد و خاموش هرچند گشته ای تو با شب دلان هم آغوش هر لحظه در کمینم نجوا کنم به طعنه ای عشق محرم درد یادم تو را فراموش
-
بی تو
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1387 14:38
وقتی تو آمدی و دستت را به سویم دراز کردی ، گفتم ــ از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی ــ از تنهایی ؟ گفتی : همزبانی ــ از محبت ؟ : عشق ــ از دوستی ؟ : صداقت ــ از بهار ؟ : طراوت ــ از سفر ؟ : انتظار ــ از جدایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........ باز هم گفتم جدایی ؟ سکوت تو مرا شکست و به گریه انداخت . به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو...
-
نظر
سهشنبه 13 فروردینماه سال 1387 12:25
این پست متن نظر یکی از بازدید کنندگان عزیز است کاش تمام آدم های دنیا و عشق های لبریز از آنها جز واقعیت چیزه دیگری نبود کاش اگر به کسی محبتی نثار می کردیم آن را درست پاسخ می داد کاش تمام دروغ ها از جام پاک عشق دور می گشت کاش عشق در نقطه ای از دل باقی می ماند که صداقت در آن ریشه کرده است کاش لحظه ها آهنگ عشق می ساختیم...
-
محکوم به تنهایی
دوشنبه 12 فروردینماه سال 1387 18:28
من محکوم شدم به تنهایی... کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به دوردست ها... آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند... تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد نیازی نبود وامدار این همه فاصله شوی... شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر...
-
تا کی ؟
شنبه 10 فروردینماه سال 1387 16:08
تا کی ؟ تا کی می خوای اومدنت رو پشت روزها و هفته های تقویم قایم کنی ؟ تا کی می خوای واسه بودنت واسه اومدنت بارون رو بهونه کنی؟ بس نیست ؟ این همه از تو گفتن بس نیست ؟تا کی باید از تو بنویسم ؟ خسته شدم ... خسته شدم از بودن با خاطره هات...خاطره هایی که مال من نیست و در من غوطه ور شده...امشب می خوام دستات رو تو دست مهتاب...
-
داستان
چهارشنبه 7 فروردینماه سال 1387 14:33
اینم یه داستان قدیمی اما قشنگ دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟ پسر گفت : نه ، نیستی دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟ پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟ پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم دختر با دلی شکسته از جا...
-
درخت توت
شنبه 3 فروردینماه سال 1387 11:48
درخت توت وسط حیاطمونو یادت میاد؟ حتما یادت میاد ، چقدر خاطره ها با هم داشتیم . یادت هست ؟ تابستونو همیشه دوست داشتم ،چون از کودکی برام شیرین بوده نه اینکه چون تابستون وقت تعطیلی مدرسه ها هست نه . نه بخاطر بازی ها نه .فقط و فقط بخاطر درخت توت و اون روزایی که با هم بودیم . روز هایی که همه فامیل جمع می شدند خونه ما و تو...
-
بتو عادت دارم
جمعه 2 فروردینماه سال 1387 12:10
بتو عادت دارم مثل پروانه به آتش، مثـــل عـــابد به عبـــادت و تو هر لحظه که از من دوری، من به ویرانگری فاصله می اندیشم در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است تو توانایی آنرا داری که به این فاجعه پایان بخشی
-
پست آخره سال ۸۶
پنجشنبه 1 فروردینماه سال 1387 08:40
سال نو رو به همه تبریک می گم بازم ممنون که به من سر زدید اینم پست آخره سال ۸۶ نگو به من بمون نه خواهشی نکن تو را قسم بذار برم دیگه نوازشی نکن با دو تا چشم پر گناه از دلم خواهشی نکن از سر رام برو کنار اشک چشامو در نیار فقط میگم اینو بدون نگو به من دیگه بمون واسه دل شکسته نمونده دیگه راهی واسه این قلب خسته نمونده سر...
-
چیزی بگو
چهارشنبه 29 اسفندماه سال 1386 12:39
چیزی بگو خیال من آشفته تر شود چیزی شبیه شعر دلم زیروبر شود چیزی شبیه عطر حضور همیشه ات از خاطرات دور ولی ساده تر شود خواندم حضور چشم تو اینجا همیشگی است خوش دارم این خیال کمی تازه تر شود تکراربی نهایت یک راه بی تو هیچ حالا خیال کن پای دلم خسته تر شود ترسیده ام زهای وهوی غریب غریبه ها ترسم صدای آشنای تو هم دورتر شود...
-
دلبستگی
سهشنبه 28 اسفندماه سال 1386 13:15
نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من ستاره ها نهفته در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با من
-
زندگی
دوشنبه 27 اسفندماه سال 1386 13:47
زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی . زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چوشهد . زندگی، بغض فـروخورده نیست . زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست . زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است . زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است . زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ . زندگی، دست...
-
داستان رز
پنجشنبه 23 اسفندماه سال 1386 14:19
داستان رز در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست که کسی را بیابیم که تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانهام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن کوچکی را دیدم که با خوشرویی و لبخندی که وجود بیعیب او را نمایش میداد، به من نگاه میکرد. او...
-
داستان
چهارشنبه 22 اسفندماه سال 1386 17:25
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال...
-
خیال
سهشنبه 21 اسفندماه سال 1386 23:12
زیر درخت مدرسه ... می نشینم زیر درخت مدرسه روی برگهایی که زیر درخت ریخته شده می نویسم *خزان* خ: خدایا ز: زندگیمو ا: ازم ن: نگیر اشکهای حلقه زده در چشمانم دیگر مجالی برای ماندن پیدا نمی کنند اولین قطره که بر گونه هایم می نشیند دوست داشتن تو را فریاد می زند آرام با دستهایم اشک را بر می دارم و آن را در آغوشم می فشارم...
-
نگفته بودم!
دوشنبه 20 اسفندماه سال 1386 15:34
نگفته بودم ! پیش از خدا حافظی حافظه ی باران را مرور کنی ؟ و از میان تمام رویاهایش سلام ها را به خاطر آوری ؟ نگفته بودم ! واژه ها مقدس اند احساس می شوند می ترسند می تر سانند و حادثــــــــــــــه هیچ وقت خبرت نمی کند؟ ! حالا رفته ای و من در کوچه های قهوه ای کویری که سواد خواندن ابر ها را ندارد تشنه ی قطره ای سلامم تا...
-
چرا هیچکس با آسمان جمله ای نمی سازد !!؟
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1386 13:49
کسانی می روند کسانی باز می گردند پل عبور مهیا است لیک , پاها وقتی بی حوصله اند فعل رفتن با هیچ زمانی صرف نمی شود من تنهابه افق می نگرم به قفس که امنیت غریبی است وقتی پرنده آسمان را از خاطر برده است چرا؟؟؟؟؟ چرا هیچکس با آسمان جمله ای نمی سازد !!؟
-
خوش به حال ...
شنبه 18 اسفندماه سال 1386 09:19
خوش به حال ... خوش به حال آن مرد که در زندگیش تو راه بروی خوش به حال مردی که برایش تو شیرین زبانی کنی خوش به حال مردی که نگاه پاک و معصومانه تو هر روز به او خیره شود خوش به حال مردی که دستهای قشنگ تو دکمه های پیراهنش را باز کند ، ببندد ، تا لبهایت به نجوایی بخندند حسرت دستهایت مانده به چشمهایم ، به خوابهایم ، به کش و...
-
تنها
جمعه 17 اسفندماه سال 1386 07:46
تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام در بیهودگی انتظار به تو پیوستن چه بی صبرانه مانده ام چه خوانا دوریت را بر سر در خانه نوشته اند ومن در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام چه بسیار است دوری ها فراموش کردن ها و گسستن ها ومن در این همه چه صادقانه مانده ام رفیقان با همه نا رفیقی با ما رفیقند من هنوز با آنان چه دوستانه...
-
دل من
پنجشنبه 16 اسفندماه سال 1386 20:36
دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟ چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده التماس کردم...
-
دلم گرفته
چهارشنبه 15 اسفندماه سال 1386 16:57
دلم گرفته از تو , که دیگر شما هم نیستی از این واژگان که چه خیس , چه خشک مانند مورچگان روی خطوطِ بی قرار دویدن صف می کشند و تیر باران دلم گرفته : از هر چه تصویر جهان در چشمانت که خط خطی ست دوست دارم با " دوستت دارم " سخیف ترین انشا را بنویسم و به تعداد نفر ها تکثیر دوست دارم از تمام سر بالائی ها پائین بدوم از همه ی...