-
گفتم و گفتی....
پنجشنبه 15 شهریورماه سال 1386 11:33
گفتی : بمان می خواستم اما نمی شد گفتی :بخوان ،بغض گلویم وا نمی شد گفتم که : می ترسم من از سحر نگاهت گفتی : نترس ای خوب من،امّا نمی شد گفتی: نگاهم کن ـ ببین ـ آهسته دیدم راهی نبود از مرز میشد تا نمیشد دست دلم پیش تو رو شد آه ای عشق راز نگاهم کاشکی افشاء نمی شد در ورطه ای از عشق و عقل افتاده بودم چون عشق تو در ظرف عقلم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 شهریورماه سال 1386 18:20
کاش بر ساحل رودی خاموش عطر مرموز گیاهی بودم چو بر آنجا گذرت می افتاد بسراپای تو لب می سودم کاش چون نای شبان می خواندم بنوای دل دیوانه تو خفته بر هودج مواج نسیم می گذشتم ز در خانه تو ... کاش چون یاد دل انگیز زنی می خزیدم به دلت پر تشویش ناگهان چشم ترا می دیدم خیره بر جلوه زیبائی خویش کاش در بستر تنهائی تو پیکرم شمع گنه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 شهریورماه سال 1386 19:37
اگر بتوانم وستارگان را ماه روی برگهای سوزنی کاج بدوزم عاشق تر از اگر همه شمع های جهان بسوزم اگر از قطره های نجیب خونم صدها رود خانه خروشان بسازم اگر زیباتر باشم از هر چه بود ونبود اما تو مرا دوست نداشته باشی چه سود؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 شهریورماه سال 1386 21:09
مطمئن باش برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود و به یک قلب لطیف که خیالم می گفت: تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم چه زیبا! گفتم دوستت دارم؛ چه صادقانه پذیرفتی چه فریبنده آغوشم برایت باز شد چه ابلهانه! با تو خوش...
-
با عشق زندگی کن
پنجشنبه 8 شهریورماه سال 1386 14:52
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت . در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود . استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی...
-
ثانیه ها
چهارشنبه 7 شهریورماه سال 1386 15:57
چقدر این ثانیه ها نامردند گفته بودند که بر می گردند برنگشتند و پس از رفتنشان بی جهت عقربه ها می گردند آه این ثانیه های بی رحم چه بلایی به سرم آوردند نه به چشمم افقی بخشیدند نه ز بغضم گرهی وا کردند از چه رو سبز بنامم به دروغ لحظه هایی را که یکایک زردند لحظه ها ،همهمه هایی موهوم لحظه ها، فاصله هایی سردند بگذارید ز پیشم...
-
سهم من
سهشنبه 6 شهریورماه سال 1386 17:00
هر کس سهم خودش را طلبید سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست مگر یک پاسخ پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 شهریورماه سال 1386 14:27
خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن با شم تا تسلی یافتن در پی فهمیدن با شم تا فهمیده شوم در پی دوست داشتن با شم تا دوست داشته شدن چه با دادن است که می گیریم با فراموش کردن خویش است که خویش را باز می یابیم با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم و با مردن است که به زندگی بر انگیخته می شویم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 شهریورماه سال 1386 21:17
ناباورانه عشق مرا جار میزند چشمی که فال اشک در انظار می زند گاهی سکوت در شب یلدای خانه ام چنگی به قلب خسته یک تار می زند در بی فروغ چشم تو چشمان خسته ام چون ابر سر به گریه بسیار می زند چندی است بی تو عاشق ولگرد خسته ات در کوچه های خلوت غم زار میزند دیوانه وار عاشق اواره ات هنوز سر بر سکوت سنگی دیوار میزند چندی نمانده...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 شهریورماه سال 1386 21:17
ناباورانه عشق مرا جار میزند چشمی که فال اشک در انظار می زند گاهی سکوت در شب یلدای خانه ام چنگی به قلب خسته یک تار می زند در بی فروغ چشم تو چشمان خسته ام چون ابر سر به گریه بسیار می زند چندی است بی تو عاشق ولگرد خسته ات در کوچه های خلوت غم زار میزند دیوانه وار عاشق اواره ات هنوز سر بر سکوت سنگی دیوار میزند چندی نمانده...
-
قفس سینه
پنجشنبه 1 شهریورماه سال 1386 12:35
این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش. یه روز آدم عاشق دریا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.خدا... دل آدمو از دریا گرفت و دوباره...
-
نظر
چهارشنبه 31 مردادماه سال 1386 15:54
موج در موج تنت ، آبی دریا بودی بودی دور از دست و برایم خود رویا چِقَدَر دل به تو دادند و به دریا زده اند بسکه تو وسوسه انگیز و فریبا بودی این که هرلحظه زمن دورتری حرفی نیست عشق من آتش و تو عاشق پروا بودی دست تو را می دهم و می دانی دارم از گر چه یک عمر فقط شاید و اما بودی !
-
راز
سهشنبه 30 مردادماه سال 1386 10:46
چه با شتاب امد ی گفتم برو اما نرفتی و باز هم کوبه در را کوبیدی گفتم:بس است برو! گفتم:این جا سنگین است و شلوغ ،جا برای تو نیست اما نرفتی نشستی و گریه کردیان قدر که گونه های من خیس شد تعد در را گشودم و گفتم نگاه کن چه قدر شلوغ است و تو خوب دیدی که ان جا چه قدر فیزیک فلسفه وهنر ومنطق و کتاب و مجله و روزنامه وخط کش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 مردادماه سال 1386 23:01
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب !!!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 مردادماه سال 1386 17:15
بی محابا در دل شب می پیچد سکوت داغی است بر زبان سایه ها باز هم یادت شرری می شود بر قامت باران های اشک این جا میان غم آباد تنهایی به امید احیای خاطره ای متروک روزها گریبان گیر آفتابم و شب ها دست به دامن مهتاب نمی گویم فراموشم نکن هرگز ولی گاهی به یاد آور رفیقی را که میدانم نخواهی رفت از یادش
-
به خاطر کی زنده هستی؟
شنبه 27 مردادماه سال 1386 17:40
به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم " به خاطرتو " بهش گفتم: " به خاطر هیچکس " پرسید: پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد میزد " به خاطر دل تو " با یه بغض غمگین بهش گفتم: " به خاطر هیچ چی ". ازش پرسیدم: تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت: به خاطر کسی که...
-
مراقب باش
جمعه 26 مردادماه سال 1386 10:18
مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل می شوند مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل می شوند مراقب کردارت باش آنها به عادت تبدیل می شوند مراقب عادتت باش آنها به شخصیت تبدیل می شوند مراقب شخصیتت باش آنها سر نوشت خواهند شد
-
بهانه گیر
سهشنبه 23 مردادماه سال 1386 10:42
بهانه گیر این روزها دلم بهانه گیرشده مدام بهانه ی تورامی گرد این بهانه گیری هامرابه یاد بچگی ام می اندازدکه به دنبال مادر گریه میکردم تامراباخودببرد امااومهربان بود ومرابه سینه می فشارد وبرموهایم بوسه می زد!ولی تو....توبااخم تلخ وصدای خشنت اشک رابرگونه هایم می خشکانی ودستت رابروی لبانم میگذاری ومیگویی هیسسس!!! من حتی...
-
حرف دل من
دوشنبه 22 مردادماه سال 1386 09:07
این پست یکم طولانی شد ولی حتماً بخونیدش چون مطمئناً برای شما هم جالب خواهد بود خیلی وقتا نمی فهمم که چرا ما با هم دیگه دوست می شیم نمی دونم که چرا با هم حرف می زنیم به هم قول می دیم، عهد می بندیم،عاشق می شیم بعد به خودمون می گیم : وای دنیا الان دیگه بهترین روزهاش رو داره بهم نشون می ده بعد کم کم به هم دلبسته می شیم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 مردادماه سال 1386 22:32
اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند پرسیدند که: آن وجودی را که زمانی با تو میدیدند که بود؟ بگو دنیایی از عشق بود که به خاطر حسرت کرانه عشق جوش وخروش میکرد بگو دیوانه ای بت پرست بود که بتش را دیوانه وار دوست می داشت بگو اشک در بدری بود که به هیچ دیده ای به جز دیده ی من آشیان نداشت بگو بگو برای اندک زمانی با من بود ولیکن تا...
-
من
یکشنبه 14 مردادماه سال 1386 22:00
من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر و نسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می میرم من در این شب که بلندست به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آیند من در این شب که بلندست به اندازه حسرت زدگی شعر چشمان تو را می خوانم
-
از عشق بیاموز
شنبه 13 مردادماه سال 1386 15:06
از عشق بیاموز آزادی را که چگونه پایبند هیچ چیز نیست وبا نگاه آرامش بخشش نان امید را میان تو و دیگران تقسیم می کند
-
نظر۳
جمعه 12 مردادماه سال 1386 16:13
این پست ودو پست قبلی متن نظر یکی از خوانندگان عزیز این وبلاگ است امیدوارم که خوشتون بیاد اگر بپرسی : به چه عشق می ورزی؟ می شنوی : زندگی ! اگر بپرسی : از چه می ترسی؟ می شنوی : زندگی ! اگر بپرسی : به چه می خندی؟ می شنوی : زندگی ! زندگی دیوانه وارترین تجربه یی ست که امکانش به ما داده شده ! فرصتی برای انسان شدن و انسان...
-
نظر ۲
پنجشنبه 11 مردادماه سال 1386 14:33
آرام در کنار پنجره ام نشسته ام و دل داده ام به صدای باران که اشک هایم را زمزمه می کند .داستان دلتنگی بلند است و فرصتی نمانده برای گفتن، شاید وقتی دیگر، بگویم از تنگی قفس
-
نظر
چهارشنبه 10 مردادماه سال 1386 23:15
با کلمه ها نمی توانم با تو حرف بزنم کاش حرفهای ساکتم را می شنیدی یی که در چشمهـــا یم زندگی می کنند حرفها حرفها یی که هیـــچگاه نتوانسته ام بر زبان بیاورم به همه ی واژه های سکوتم قسم این حرفهــــا سا لها ست که منتــــــــظرند تا به تو برسنــــد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 مردادماه سال 1386 15:19
کوچه ای هست که هر روز غروب در انتظار شنیدن گام های ِ توست. ودراین کوچه خانه ای ست... تو رفتی وچه پرشتاب گذشتی تو،حتی لحظه ای صمیمانه، به در چوبی آن خانه نگاه نکردی اگرچه میدانستی پشتِ آن درحیاطی ست وباغچه ای، تو،رفتی وچه آسان گذشتی توحتی لحظه ای گذارا، این اندیشه به ذهنت خطور نکرد که گل هایِ باغچه، با اصالت دستان تو...
-
یخ کرده ام
دوشنبه 8 مردادماه سال 1386 10:45
یخ کرده ام اما نه از سوز زمستان اما نه از شب پرسه های زیر باران یخ کرده ام، یخ کردنی در تب، تبی که جسمم نه دارد باورم می سوزد از آن یخ بسته ام چون قطب ، آری اینچنین است وقتی نمی تابی تو ای خورشید پنهان یخ کرده ام، یخ کرده ام، ها... جان پناهم!! مگذار فریادت کنم در کوهساران...
-
روز پدر مبارک
یکشنبه 7 مردادماه سال 1386 15:56
سلام به همه دوستان گلم می بخشید اگه دیر شد ولی روز پدر رو به همه پدر های دیروز، امروز، فردا تبریک می گم ولی بازم معذرت می خوام اگه دیر شد چون دیروز سرم خیلی شلوغ بود
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 مردادماه سال 1386 15:29
سخته بخوای همه ی دردهاتو توی چند تا جمله خلاصه کنی همه ی دردهاتو شکل حرف دربیاری, ,حرفا رو شکل کلمه برای گفتن بغضت سخته کلمه پیدا نکردن زندونی کردن این همه فکر توی چاردیواری مغزت سخته این جا مجبورم بنویسم... برای دفن کردن حرفام,دردام,بغضم فقط به خاطر اینکه خفه نشم...من بازم دلم گرفته
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 مردادماه سال 1386 08:23
باغ ِ عشق ویلیام بلیک (1757- 1828) به باغ ِ عشق رفتم و دیدم آنچه را که از آن پیش ندیده بودم دیدم در میان ِ باغ، در چمنزاری که تفرجگاه ِ من بود کلیسایی ساخته بودند درهای کلیسا را بسته و روی آن نوشته بودند ?تو هرگز نباید? پس به گرد ِ باغ در گردش درآمدم به تماشای آنهمه گل ها که در باغ ِ عشق می رویند اما دور تا دور، بر...