X
تبلیغات
نماشا
رایتل

عاشقانه


لیلی خودش را به اتش کشید
خدا گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت :من
خدا شعله ای به او داد لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش اتش گرفت خدا لبخند زد.لیلی هم لبخند زد
خدا گفت:شعله را خرج کن.زمینم را به اتش بکش.
لیلی خودش را به اتش کشید خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت..خدا حظ می کرد
لیلی می ترسید می ترسید اتش اش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید . مجنون هیزم اتش لیلی شد.
اتش زبانه کشید . اتش ماند . زمین خدا گرم شد
خدا گفت :اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود

 

 لیلی  تشنه تر شد


لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است.زیادی تند است.
خا کستر لیلی هم دارد میسوزد امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خا کسترت را دوست دارم. خاکسترت را پس میگیرم.
لیلی گفت: کاش مادر میشدم مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه عشق است. بهانه ی سوختن  تو بی بهانه عاشقی تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی میخواهد ساده بی تاب بی تب.
خدا گفت:اما من تب و تابم بی من میمیری.....
لیلی گفت: پایان غصه ام زیادی غم انگیز است مرگ من  مرگ مجنون پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت: پایان غصه ات اشک است . اشک دریاست
دریا تشنگی است و من تشنگی ام تشنگی و اب . پایانی از این قشنگ تر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد . خدا خندید.

نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1385ساعت | 12:27 ب.ظ توسط سیاوش | نظرات (0)