X
تبلیغات
نماشا
رایتل

عاشقانه

داستان

دختره با حقه بازی و کلا شی تموم تونست دل پسره رو به دست بیا ره.آخه پسره خیلی ثروتمند بود ولی دختره نه .دختره فقط ا ونو واسه ثر و تش می خواست . یه روز از رو زا دختره با هزار دوز و کلک دل پسره رو بدست آورد و با هاش ا ز دواج کرد. دختره خواست از همون اول نارو بزنه و بهش بگه دوسش نداره و فقط پولشو می خوا د. ولی تو مرام و معرفت پسره مو ند .و هر روز اسیر و اسیر تر میشد .تا اینکه دختره خواست نقششو عملی کنه ولی به هر دری می زد با مهر بونی و صفای پسره رو برو میشد.دختره یه روز از رو زا بهش گفت میخوام یه وا قعیتی رو برات بگم .من از ما ل دنیا هیچی ندارم.هدفمم از ازدواج با تو فقط ثر وتت بود نه خودت.پسره بغضی کرد و گفت . میدونم ولی می دونی که من دو ست دارم.و چون دو ست دارم می بخشمت.یه روز دختره بهش گفت اگه تو راست میگی منو دوست داری با ید تموم دارایتو بدی به من . پسره لبخندی زد و گفت دا را یی چیه زندگیم ما ل تو .روز ها گذشت دختره دید داره کم کم اسیر خوبی های پسره میشه خواست از خودش دو رش کنه بهش گفت تو هنوزم منو دوست داری پسره گفت آره این چه حرفیه می زنی.دختره گفت اگه بگم چشا تو به من بده میدی ؟ پسره گفت آره اگه تو بخوای جو نمم میدم. دختره با تمام بی رحمی چشای پسره رو در آ ورد . با خو دش گفت با این کا رم پسره دیگه منو نمی تونه ببینه تا منو با مهربو نیاش ا سیر خو دش کنه .. ولی با زم نشد ......... یه روز دختره بی رحمی رو به آخر رسوند و بهش گفت اگه یا دت با شه تو تمام ثروتتو به من د ا دی و الان هیچی داری.اینطور نیست؟ پسره آره عزیزم .

دختره گفت پس من حالا ارباب تو هستم و بهت دستور میدم تو قصرم کار کنی.پسره با تمام و جود قبو ل کرد .یه روز پسره بهش گفت می دونی که من خیلی تنهام اخه تو که چشات نمی بینه میخوا م دو باره از دواج کنم پسره گفت اشکالی نداره به شرط اینکه بزاری پیشت بمو نم . یه روز تو رو زای سرد زمستون تو یه برف شدید و یخبندون دختره با نها یت شرم به پسره گفت دیگه از دستت خسته شدم برو از قصر من بیرون .پسره گفت تو این زمستون کجا برم؟من که جز تو کسی رو ندارم دختر با نهایت بی رحمی گفت اگه دو سم داری چرا بخا طر من نمیری؟

پسره قبول کرد و از قصر رفت.چند روزی گذشت.........

به دختره خبر رسید جنا زه پسره رو در حا لی که یخ زده پیداش کردن. دختره وقتی رفت پیش جنازه یخ زده پسره . یهو چشمش به مشت گره شده پسرک اوفتاد که تو سرما یخ زده بود انگاری تو مشتش یه چیزی بود.با سختی و قتی مشت پسره رو وا کرد توش یه دست نو شته بود.

وقتی اونو باز کرد توش نو شته بود به او بگو ید هنوز دو ستش دارم.

 

نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1385ساعت | 04:39 ب.ظ توسط سیاوش | نظرات (1)