X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

عاشقانه

 چه دوری ،
وقتی کنار تو نشسته ام و به آرزوهای خفته ام فکر می کنم
چه نزدیکی ،
وقتی فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در میدانچه قدیمی با میوه های کال حرف می زنم .
اتاقم پر از باران می شود ، وقتی رویا ها یم را فراموش می کنی و چشمهایم را پشت آفتاب جا می گذاری .
دلم پر از خون می شود وقتی سلامم را نمی شنوی و در کشتزار زندگی بذرهای شعله می پاشی .
ترانه های جبرئیل را بشنو و از تپه های غرور پایین بیا .
اگر ستاره ها از راه برسند  ماه به تو نگاه نخواهد کرد ، حرفهایم را باور کن .
یاسمنها درخشنده تر از پیش در حاشیه باغچه نشسته اند و به  آواز ماهی های حوض گوش می دهند .
دانه های برفکی جامه هایمان را سپید خواهند  کرد . کاش کسی انبوه برف را از بام قلبمان پاک کند .
رگهای من شبیه زمستان شده ا ند .پلکهای مرطوب مرا باور کن .
این باران نیست که می بارد ، صدای خسته من است که از چشمهایم بیرون می ریزد .
بیا از دالانهای تاریک بیهودگی عبور کنیم  و به چمنزاران روشن برسیم .
گذشته های خاموش را را دور بریز و خانه را پر  از بوی زنبق  کن .
بیا قلبهایمان را در اقیانوس بشوییم تا هیچ گاه طعم نمک را فرامش نکنیم .
اگر سلامم را پاسخ بگویی ، از آ واز قناریها برایت انگشتر و گرد نبند می سازم

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1386ساعت | 08:43 ب.ظ توسط سیاوش | نظرات (1)