X
تبلیغات
نماشا
رایتل

عاشقانه

پرنده
هنوز هم پس از گذشت سالها آنچه را که در گوشم زمزمه می کردی با گلویی
بغض آلود و چشمانی اشک بار با خود نجوا می کنم ، روزهای آشناییمان بسان
شب و روز از جلوی چشمانم می گذرند .
گفتم : مجنون صحرا را چه بنامم ؟ گفتی : پرنده ، با حیرت پرسیدم چرا
پرنده ؟! شتابان گفتی چون می خواهم دور سرت بگردم فقط آب و دانه ام از
تو ، صادقانه گفتم : در دام محبت اسیر می شوی زیرکانه گفتی : اوج آسمان
آبی را نمی خواهم اگر در قعر زمین در دام عشق تو اسیر باشم و تو صیادم
.
تو گفتی و من با گوش جان گفته هایت را می شنیدم و به شنیده هایت جامه ی
عمل می پوشاندم
دیگر پرنده ی آسمان زندگیم شده بودی ، برایت از تار و پود وجودم آشیانه
ساختم ، دستان سرد و لرزانم سایبانی شد برای تو ، تا وجود تو را از
گزند گرما و سوز و سرما در امان بدارد ، سفره ای از عشق برایت گشودم
خوانی که آبش شبنم چشمان منتظرم بود و دانه اش گوهر وجودی ام .
و آن شب هنگام که از نان عشق سیر گشتی و از چشمه ی جوشان محبتم سیراب ،
زمزمه ها در گوشم خواندی ، آواز سر دادی که به پرهای شکسته ام پرواز
بیاموز ، پرو بالت دادم ، هم پروازت شدم ، گرچه نمی دانستم از کجا شروع
کرده ام و فرجام به کجا خواهد رسید ؟ !
و زمانی که برای ماندنت دیگر بهانه ای نداشتی برای رفتنت بهانه آوردی
، فریاد کشیدی آسمان دلت خاکستری است و هوای عشقت غبار آلود شده و نفس
کشیدن در آن سخت و طاقت فرساست و خلاصه اینکه قفس دلت برای ماندن تنگ و
دلگیر ...
و امروزی که ته مانده ی دیروز سیاه است و همان فردایی که از آمدنش
همیشه دست و دلم می لرزید و هراس دیدنش را داشتم نا خواسته از راه
رسید و کبوتری از جنس خودت آخرین پیغام تو را به دستم رسانید (
پــــــــــرواز را بــــه خــــــاطر بسپــــــــار پــــــرنده ر
فـــــــتنی اســـــــــت ) !
افسوس که این حقیقت خیلی دیر برایم آشکار شد و صد ها افسوس دیگر از
اینکه چرا با خون دل و اشک دیده پرنده ای مهاجر را زندگی بخشیدم ؟ ،
پرنده ای که ذات و طبیعتش دستخوش هجرت است و کوچ کردن نماندن و رفیق
روزگار تنگ و تار شدن .
و امروز تنها چیزی که از این آمدن و رفتن برایم به جای مانده ، اینکه
دانستم کیستم من ؟ ( برج تنهایی در این دنیای وانفسا ! )

 

نوشته شده در سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1387ساعت | 04:43 ب.ظ توسط سیاوش | نظرات (1)